شکست را نخواهم پذیرفت…

همیشه میگن وقتی می خوای کاری رو شروع کنی به حلقه اصلی و وسطی فکر کن. حلقه اصلی شامل این سواله: “چرا؟” شما با جواب دادن به این سوال می فهمید واسه چی یه کاری رو دارید شروع می کنید. من تا حالا راجع به مینی پرس زیاد حرف زدم اما هیچ وقت نگفتم چرا مینی پرس رو شروع کردم. البته یه جایی یه ردی ازش گذاشتم، وقتی برای عنوان مینی پرس نوشتم: برای خندیدن لب های تو! الان می خوام راجع به چرای اصلی صحبت کنم.

درسته که ایده به خودی خودش ایده ی هیجان انگیز و پول سازی بود اما وقتی تصمیم گرفتم انجامش بدم به چیزای بزرگتری فکر کردم. به خانواده ام. به کسی که دیابت داشت و اگه رژیم غذاییش رو درست نمی کرد انسولینی می شد. به کسی که حوصله رژیم گرفتن نداشت اما اضافه وزنش داشت مریضش می کرد. به کسی که مجبور به رعایت رژیمی بود که هیچ جایی غذای مناسبش رو تولید نمی کردن. به پدری که همیشه آرزوی زدن رستوران داشت و به مادری که با عشق غذاهای جدید خلق می کرد. به کسانی که از این پروژه سود می بردن و به همه ی چیزایی که هیچ کس پشت ایده مینی پرس ندید.
با تمام عشق و لذت و با تمام مشغولیت های دیگه ای که داشتم استارتش رو زدم و به جاهای خوبی رسیده بودم. دلیلش هم این بود که خودم بالای سر کار وایستادم و سعی کردم بهترین حالت رو پیدا کنم. کسانی که تو کار هستن می دونن هیچ کس حتی بهترین آدم دنیا نمی تونه به اندازه ی خود آدم رو کار دل بسوزونه و من وقتی به تک تک کارها نگاه می کردم و اشکالات کار رو پیدا می کردم حس می کردم که کار درست اینه و به عنوان لیدر مجموعه باید بدونم تو تک تک قسمت ها چه اتفاقی میوفته. این اواخر هم با چند تا پیشنهاد خوب و قراردادهای وسوسه انگیز به این باور رسیده بودم که کارم رو درست انجام دادم.

اما مجبور شدم مینی پرس رو برای مدتی بزارمش کنار و دلیل اون رو هم براتون میگم!
همون آدمایی که به خاطرشون این کار رو با تمام سختی هاش شروع کردم، مخالف شدن. چرا؟! چون ما برای مردم زندگی می کنیم. چون مهمه که پرستیژ مدیرعامل و مهندس و هزار تا عنوان مسخره دیگه حفظ بشه حتی اگر به قیمت دفن یکی از قشنگ ترین آرزوهای همون مدیرعامل مهندس آی تی باشه!

همه اطرافیانم و از همه مهمتر خودم می دونستم این پایان داستان نیست. واسه همین فکر کردم و طرح مینی پرس رو دوباره برنامه ریزی کردم. درسته که تو طرح جدید مجبور شدم یه سری آرمان ها رو فدا کنم و هزینه ها به شکل فاجعه باری زیاد شد اما این که می تونم در جهت تحقق آرزوم جلو برم ضمن این که دل عزیزانم رو نشکنم برام کفایت می کنه.

حالا که تمام ضعف ها و مشکلات کار رو پیدا کردیم و برای پیدا کردن راه حلشون تمام تلاشمون رو کردیم، منتظر مینی پرس با استایل جدید باشید…

دنیا رنگ خاکستری را بیشتر دیده است

معمولا ما بچه های کامپیوتر به منطق دودویی علاقه زیادی داریم.  منطقی که از ۰ و ۱ ، آره و نه ، حتی سیاه و سفید حرف می زنه. مطلق گرایی مفرطمون حتی گاهی تو دنیای مجازی هم جواب نمیده چه بزسه به دنیای پیچیده ی واقعی که بزرگترین چیز نامعینش آدم های اون هستن.

واقعیت اینه که ما از روی تنبلی به این منطق رو آوردیم چون اگر غیر این باشه کارمون خیلی سخت میشه. پناه آوردیم به چیزی که حقیقت نداره و با یه چیز موهومی شروع به برچسب زدن می کنیم. کجا؟! دقیقا از زمان مدرسه. وقتی خوب ها و بدها رو تخته سیاه مدرسه مون می نوشتیم و دوستان و هم کلاسیامون رو به دو دسته تقسیم می کردیم. البته بعدتر ورژن های پیشرفته تر هم داشتیم. مثلا عالی ها!!! یا ستاره دارها! از اون جا بود که یاد گرفتیم بر اساس تنها یه رفتار، برچسب بزنیم. فلانی چون این کار رو کرد خوبه، اما بهمانی چون این کار رو انجام داد بده. در حالی که همه ما می دونستیم ممکنه اون شخص آدم خوبی باشه و فقط یه کار اشتباه انجام داده باشه و بالعکس. البته این نکته ای نبود که معلمی که تازه از در می رسه بهش فکر کنه و بر اساس اون چیزی که می دید قضاوت می کرد.

کاری به دوران مدرسه ندارم. چون نه درگیرشم نه معلمش. اما این مثالی بود از معضلی که تو جامعه خودم می بینم. ما هنوز هم به عادت بچگی به آدم ها برچسب می زنیم. مثل همون مبصری شدیم که سریع خوب ها و بدها رو نوشته و به راحتی همه رو قضاوت کرده. طرف رو کلا یه بار دیدیم و از روی تنها یه رفتار حکم میدیم. بعد هم با تکنیک جالب غیبت، روی تخته سیاه جلوی روی همه می نویسیم تا از این به بعد آدم ها هم به همون شکل طرف رو ببینن. یا یه تصویر سیاه ازش به تصویر می کشیم یا یه قدیس سفید. اما آیا واقعیت اینه؟ نه تنها با یه رفتار رو ذات آدما نمیشه قضاوت کرد، بلکه حتی سیاه و سفیدی هم وجود نداره.

بیاین یه بازی با هم انجام بدیم. یه آدم سفید و یه آدم سیاه معرفی کنیم.

.

.

.

سخته نه؟! نشدنیه؟! درسته، نشدنیه چون هیچ آدم مطلقی تو دنیای ما وجود نداره و همه روی طیفی از خاکستری وایستادیم. حالا بعضیا خاکستری روشن، بعضی ها خاکستری تیره.

وقتی با فلسفه ی آدم های خاکستری به زندگی نگاه کنی، خیلی آروم میشی. چون وقتی بدی می بینی از آدم های نزدیکت، با خودت میگی یه کم ناخالصی مشکی قاطیش شده که تو همه ی ما وجود داره. وقتی می خوای کسی رو معرفی کنی بیشتر حواست رو جمع می کنی که نه یه تصویر سیاه از پرتره واقعیش بکشی نه یه تصویر کاملا سفید و شفاف. چون می دونی هیچ کدوم واقعی نیست.

من هم یک آدم خاکستریم. نه واسه اثبات سیاهی من، تلاش کن نه من واسه اثبات سفیدی می جنگم. من رو به همین رنگ خاکستری بپذیر…

دنیای دخترهای جامعه من

به بهانه ی پادکست بی نام این هفته، راجع به حضور بانوان در عرصه هایی که تا الان کمرنگ بودن، تصمیم گرفتم امروز این پست رو بنویسم. می خوام مرور کنم تجربیاتم رو به عنوان دختری که به عرصه هایی سرک کشیده که از نظر بیشتر مردم، برای مرداست و در واقع حتی با بعضی تعاریف، ورود غیرمجازه. البته این تجربیات اکثرا بی طرفانه است و در بعضی موارد گل به خودی هم محسوب میشه!

همون طور که تو یه پست راجع به گذشته توضیح دادم، از ابتدا می دونستم من دختری نیستم که بشینم خونه و منتظر باشم که شاهزاده سوار بر اسب سفید من بیاد و من رو به قصر رویاییم ببره. هر چند موافق این روایت دنیای جدید هم نیستم که من قصر رویایی رو برای پسرکی بسازم که قراره ادای عاشق پیشه ها رو در بیاره. بلکه دیدگاه درست و قشنگ شاید این باشه که دو نفر قراره با هم زندگی رو بسازن و توش احساس خوش بختی کنن.

بگذریم، برگردیم به موضوع اصلی…
از اولش شروع می کنم، از اون جایی که از بحث های خاله زنکی دخترونه منتفر بودم. اکثرا تو فامیل از جمع های دخترونه فاصله می گرفتم چون داغترین موضوعاتش یا مد و فشن بود یا اون پسره یا هم غیبت فلانی!!! اما اکثرا تو پسرا یا حرف هایی زده میشد که ارزش شنیدن داشت و یا به سرگرمی های دلچسب می گذشت. در کل یا لذت بود یا دونستن و واسه همین حس نمی کردی داری دقیقه هاتو آتیش می کشی…

بعد می رسیم به مدرسه. دبیرستان بودم که معلم ما می گفت که دخترا چند تا گل عقبند… اون زمان حرفش برام بی مفهوم بود اما الان می فهمم چی میگه… یه چیزایی که واسه پسرا یه حق طبیعیه یه دختر باید برای به دست آوردنش بجنگه و این باعث میشه دختر بودن سخت بشه! مثلا مسلما شما هم دیدید جاهایی رو که نداشتن خانم تو محیط کارشون رو عامل موفقیتشون می دونن! این دیدگاه جامعه ماست!!!

بعد از اون، نوبت به بیرون رفتن هایی میشه که هیچ کس باور نمی کرد (هنوزم باور نمی کنه)، یه دختر می تونه جایی غیر از خرید و آرایشگاه و جمع دورهمی و با دوست پسرش باشه! هنوزم بعضی روزا، وقتی میگم از فلان جلسه یا فلان همایش دارم میام، ته مایه ذهنی بعضی ها داستان دیگه ای جریان داره. در کل هم اگه یه پسر از صبح تا شب کار کنه، آدم کاری(!!!) معرفی میشه ولی یه دختر با ۶ ساعت کار در روز باید همون اندازه موفق بشه. چه معنی داره که یه دختر ساعت ۶ جلسه داشته باشه اصلا؟!

نکته بعدی بحث اعتماد به نفسه. قبول که تو این زمینه دخترا هم حتی به اندازه جامعه مقصرن. اما به این فکر کنید که به عنوان یه فرد جامعه شما چه قدر مقصر هستید؟! اگه شما هم به اشتباهات یه پسر، عنوان جایزالخطا رو می دید اما در مقابل اشتباهات یه دختر می خندید، شما هم مقصرید! اگر برای دخترتون همون وظایف و انتظاراتی که برای پسرتون قایل می شید رو در نظر نمی گیرید، شما هم مقصرید! اگر به دخترتون واسه کاری سرکوفت زدید که پسرتون در مقابلش تشویق می گیره، مقصرید! خیلی از این تقصیرها می تونم بشمرم!

مورد بعدی، تحصیلات دانشگاهیه. نمی دونم تو رشته های دیگه چه خبره اما تو رشته آی تی داستان جالبی که هست هیچ کدوم از هم رشته ای های من به این رشته علاقه نداشتن. اومدن آی تی خوندن چون ترازشون به رشته های با کلاس مد نظرشون نرسیده و صرفا اومدن که با مدرک لیسانس بتونن مهریه سنگین تری بگیرن و جلو دخترهای فامیل دوماد کم نیارن. وقتی هم حرف از نوشتن تمرین برنامه نویسی می شد، طرف داشت لاک دستش رو فوت می کرد که زودتر به قرارش با دوست پسرش برسه. البته شایدم تقصیر اون اطرافیانی باشه که یه سال یه دختر پشت کنکور بمونه شروع می کنن حرف در آوردن که چرا شوهر نمی کنه (هر چند این قضیه از زمان ۱۸ سالگی دختر تا زمان ازدواجش بدون وقفه تکرار میشه!)

می رسیم به محیط کار. جایی که به راحتی روش می تونم مانور بدم. یه دختر اگه جدی باشه و سنگین برخورد کنه عقب مونده از روابط اجتماعی شمرده میشه و اگه سعی کنه تو محل کار، محیطی دوستانه و صمیمی رو بسازه بهترین حرفی که راجع بهش می زنن جلف و لوس خواهد بود. اگه با همکاراش حرف بزنه، براش حرف در میارن و از اون طرف دختر بیچاره باید آدم های دورو برش رو از چند تا فیلتر بیشتر رد کنه، چون در دروازه رو می شه بست اما در دهن مردم رو نه!

نکته جالبتر داستان این جاست که یه دختر برای کاری که می تونه به تنهایی هم انجام بده باید یه پسر رو معتل خودش کنه چون زشته تنها باشه. مثال روشنش رو تو بحث بازاریابی می بینیم!

از طرفی هم کارفرما جدیشون نمی گیره و میگه ما رو شما دو سال بیشتر حساب نمی کنیم! چون می دونه مرد زندگی اون دختر، یکی از جنس خودشه که به محض ازدواج به بهانه ی غیرت و این حرفا، حق داشتن زندگی اجتماعی زن رو می خواد بگیره و اگه این مانع هم رد بشه، دوران بارداری تیر آخر رو به تمام زحمات یه خانوم در عرصه های شغلی خواهد زد!

حالا عوامل بیرونی به کنار، دخترا حتی از خودشون هم می خورن. اون جایی که یه خانوم نمی تونه کسی رو بالاتر از خودش ببینیه و یا اون جایی که روابط کاری خوب یه خانوم و آقا، برای همسر محترم اون آقاهه سو برداشت ایجاد می کنه که حتما قحطی مرد شده و همه عاشق شوهر ایشون هستن!

در کل دخترا برای رسیدن به موقعیت مشابه باید تلاش بیشتری بکنند! حالا اگه بعد از هفت خان رستم موفق هم شدن، باز هم متهمن که با عشوه و غمزه به این جا رسیدن و هیچی بارشون نیست!

می دونم قسمت های زیادی از این نوشته، حکم تف سر بالا رو داره. اما اگه واقع بینانه به داستان نگاه کنیم شاید سریعتر بشه مشکل رو حل کرد. هر کدوم می دونیم کجا داریم اشتباه می کنیم و برای داشتن دنیای بهتر باید اشتباهات کمتری داشته باشیم!

به امید روزی که دنیا تو نگاه اول من رو یک انسان با تمام حقوق انسانیم ببینه نه یه دختر!

مینی پرس: فقط برای خندیدن لب های تو

چند وقت پیش راجع به یه استارتاپ جدی حرف زدم و همه منتظر خبری از اون بودن که یه دفعه خبر رونمایی یکی دیگه به گوششون رسید. شبیه بازیکن های فوتبال که به راست نگاه می کنن و یه دفعه پنالتی رو به چپ دروازه می کوبند، ما هم وقتی همه حواس ها به سمت دیگه ای بود، تصمیم گرفتیم بازی رو با این شروع کنیم.

مدت ها قبل تو جلسات گپ مدیریتی تبریز، ایده هایی برای شروع کسب و کار مطرح شد و یکی از اون ایده ها توسط مهندس حسن اطاعت، در مورد غذاهای کم کالری و کم حجم بود. ایده ی هیجان انگیزی بود و خیلی ها رو مجذوب خودش کرد. جالب تر این بود که هر کس به این ایده به یه شکل نگاه می کرد و نقش یه جرقه رو داشت که شعله آتیش هر کس به پیش زمینه فکری اون بر می گشت.

من هم که موفقیت پیتزا ویلای تجریش تهران رو دیده بودم و در طرف مقابلش بستنی متری روبروی پارک ملت، این ایده رو با این تم شروع کردم که غذای مینی و کم حجم می تونه یه حرکت خوب تجاری باشه. با این که خودم و بچه های شرکت هیچ تخصص و تجربه ای تو این سمت نداشتیم، اما کسانی رو در نزدیکیمون داشتیم که کاملا برای این ایده مناسب بودند. یه تیم کامل که تو آشپزی فوق العاده بودن و یه سرمایه گذار عالی که خیلی وقته به فکر زدن یه رستورانه. برای همین بود که شهامت شروع این ایده رو پیدا کردیم و دست به کار شدیم.

روزای اول قضیه جدی به نظر نمی رسید و در حد بررسی بود اما وقتی سایت طراحی شده توسط بچه های استایل وب رو دیدم، مطمئن شدم که می خوام ادامه بدم و باید ادامه بدیم. دیگه کم کم وقت اون رسیده بود که برای این ایده یه اسم انتخاب کنیم که بتونیم صداش کنیم. این بود که تو شرکت طوفان فکری راه انداختیم. یعنی به معنای واقعی طوفان بود. هر کی هر چی به ذهنش می رسید می گفت. در آخر از اسم “مینی پرس” همه خوششون اومد و دامنه هاش هم آزاد بود. حالا نوبت به لوگو رسیده بود. دفترچه نقاشی تبلتم رو باز کرده بودم اما هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسید. زنگ زدم به گرافیستمون و گفتم یه لوگو می خوام واسه غذای مینی و اون یه لوگوی عالی تحویلمون داد که واقعا رضایت بخش بود. دیگه ایده مون شناسنامه دار شده بود و به قول حرفه ای ها، اولین قدم های برندینگش انجام شده بود.

تو این مدت رو بقیه استراتژی هاش، غذاهاش و کلا ساختار کسب و کارش، بررسی های لازم رو انجام دادیم و با افراد خبره مشورت کردیم که خودش یه داستان کامله.

در نهایت ۲۰ دی، مینی پرس با شما خواهد بود… امیدواریم برای شما هم از مینی پرس خاطرات خوبی بسازیم!

یلدا به رنگ عشق

دو سال پیش تو همچین روزی قرار بود دنیا تموم بشه!

آدم ها اون روز به چند دسته تقسیم شدن… یه عده معتقد بودن همه این حرف ها دروغه و به راحتی به زندگیشون ادامه دادن. اما یه عده دیگه به شدت به این اتفاق ایمان داشتن و مثل کسی که احساس می کنه هر لحظه کشتی داره غرق میشه بالا و پایین می پریدن و ترس مردن به سراغشون اومده بود.

اما من تو هیچ کدوم از این دو دسته جا نمی شدم. من می دونستم که هیچ کس نمی دونه قراره چه اتفاقی بیوفته و همون قدر که ممکن بود پیش بینی درست از آب در بیاد، همون قدر هم ممکن بود آب از آب تکون نخوره. خیلی فکر کردم که اگه واقعا در حال زندگی کردن تو روز آخر دنیا باشیم، چی کار باید بکنم اما به نتیجه ای نمی رسیدم تا این که صبح همین روز البته دو سال پیش وقتی از خواب بیدار شدم، متوجه شدم فقط دلم یه چیز می خواد و اون هم اینه که خوش باشم و این خوشی رو با تمام کسانی که دوست دارم قسمت کنم. انگار یه حسی بهم می گفت تمام چیزی که از دنیا می خوام بدزدم و با خودم ببرم همین حس دوست داشتنه.

صبح من، با لبخند به پدرم، مادرم و برادرم شروع شد. بعد از اون تدارک یه شب فوق العاده رو می چیدم. یه شب یلدای استثنایی و البته شاید آخرین شب یلدای عمرمون. با یه لیست بلند بالا به سمت سوپرمارکت رفتیم. اون روز خوشی هایی رو می دیدم که قبلا به نظرم کوچیک میومد. پدری که با ذوق و شوق همراهیم می کرد. پدرم می دونست که به تموم شدن دنیا فکر می کنم و شاید برای همین بود که نگاه هاش اون قدر عمیق و معنادار بود که تا امروز هم فراموش نکردم. مثل یه بچه با کنجکاوی طعم ژله ها رو انتخاب کردیم و البته یه شمع هم گرفتیم که اگر دنیا رو خاموشی گرفت، حداقل تاریک نباشه و هم دیگه رو ببینیم.

بعد از برگشتن به خونه، این مادرم بود که برای من خوش بختی ها رو دوره می کرد. دخترش بعد از مدت ها با اشتیاقی وصف نشدنی داشت آشپزی می کرد اون هم نه یه غذا، بلکه حسابی داشت هنر نمایی می کرد. خیلی کمکم می کرد و از جون مایه میذاشت و در آخر برادرم که مدام دنبال این بود که بفهمه ما داریم چی کار می کنیم و از دیدن نتیجه کار شگفت زده شده بود. تمام اون روز من، به کارهای خیلی ساده گذشت. درست کردن ژله سه رنگ هندونه، کیک بستنی انار، پیراشکی ساده و اسفناجی اون هم دو شکل کاجی و معمولی، رزت پنیری و چیدن همه این ها در کنار یه دیوان حافظ و انار و هندونه. یادمه اون شب حس کردم خیلی خوش بختم. به خاطر داشتن نعمت های بزرگی که قبلا شاید دقت نمی کردم.

اما شاید این تمام داستان نبود. تو روایت داستان من یه شخصیت کمه. کسی که می تونست آخرین حلقه خوش حالی من باشه. کسی که از تموم لذت هایی که درست کرده بودم سهم داشت و شاید تمام این سهم برای یک لحظه دیدنش بود. کسی بود که به تموم شدن دنیا اعتقاد داشت اما به دوست داشتن ها نه! کسی که اتفاق نیوفتاده رو دید اما ذوق و شوق یه دختر رو نه!

اون روز دنیا برای من تموم نشد بلکه تازه شروع شد. وقتی آدم های واقعی زندگیم رو پیدا کردم و فیک ها مشخص شدن!

من اون روز شهامت دوست داشتن رو پیدا کردم. شهامت دیدن خوش بختی. شهامت باور این که آدم هایی هستن که بهت میگن دوست دارن اما به همه چیز غیر تو فکر می کنن و آدم هایی که هیچ وقت شاید واژه ی دوست دارم رو به زبون نیاوردن اما از ته وجودشون دوست دارن و زندگی رو تو دوست داشتن هاشون می بینن. مراقب دوست داشتن هامون باشیم!

یعنی پاییز امشب بارشو جمع کرد و میشه با عشق سر کرد این زمستون سرد و …
آرزوهات مبارک… شب یلدات مبارک…

چالش من: به روز خرید کنید

شاید تا حالا به این موضوع فکر نکرده باشیم، اما ما در طول ماه، زمان زیادی رو برای خریدهایی تکراری سپری می کنیم. این مسئله به خصوص برای کسانی که مسئول خرید خانواده هستند محسوس تره.
از اون جالتر زمانیه که داریم خسته از کار به خونه برمی گردیم و پیامکی دریافت می کنیم با این مضمون:

اومدنی خونه، این لیست رو بگیر بیار خونه. مرسی. <3

اون جاست که حتی اون همه محبتی که تو قلب آخر پیامک می بینی هم نمی تونه از عذاب خرید کم کنه.
حالا بعضی ها از هایپر مارکت هایی استفاده می کنند که جدیدا هم خیلی مد شده اما با یه حساب سرانگشتی از زمان تلف شده تو این هایپرمارکت ها می فهمیم که دقیقه های ارزشمندمون رو داریم از دست میدیم.
سوپرمارکت های سر کوچه هم که معمولا کامل نیستن و باز یه چیزی از لیست خانم خونه جا می مونه!
پس حالا وقت اون رسیده که تکنولوژی مثل سوپرمن وارد داستان بشه و بگه کلید حل این مشکل تو دست منه و می خوام شما رو از دست تموم این مشکلات راحت کنم!
درست حدس زدید، چالش ما اینه که یه هایپرمارکت اینترنتی راه بندازیم و بعد نوآوری هایی روی این هایپرمارکت پیاده کنیم که اون رو تبدیل به انتخاب اول و آخر شما بکنه!
تو این راه یه تیم حرفه ای رو جمع کردیم که همه با انگیزه بالا قصد دارن که بهترین ها رو بسازن. تعداد زیادی مشاور هم ما رو تو پیدا کردن راه درست و بیراهه نرفتن کمک می کنن. سعی کردیم از حمایت جاهای بزرگی که می تونن به روند رشد چالش ما کمک کنن هم استفاده کنیم.
ما الان تو مرحله پیاده سازی هستیم ولی سعی می کنم تو پست های کوتاه، از زمانی که این ایده شکل گرفت تا آخر رو براتون بنویسم.

از دیروز تا امروز…

برای رسیدن به موقعیت کنونی امروز، باید از یه گذشته دور شروع کنم. خیلی عقب نمیرم چون مسلما نمی تونم این داستان رو از زمان تولدم دنبال کنم و بیام جلو. پس نقطه ای که برای شروع این داستان انتخاب کردم، اولین روزی بود که من کامپیوتر داشتم.

حدودا ۹ سالم بود که پدرم برای من کامپیوتر خریده بود. اون روز پسر دوست خانوادگیمون، شروع کرد به کار کردن با کامپیوتر و ادای هکرها رو در می آورد. من که حتی تو پینت هم یه کار ساده رو نمی تونستم انجام بدم، خیلی هیجان زده شدم و گفتم اوف… این عجب چیز جالبیه. بعد از کلی ور رفتن با قسمت های مختلف و احتمالا تجربه های جالب خراب کاری، تو سال اول راهنمایی، با کیو بیسیک آشنا شدم. وقتی قدرت کامپیوتر رو در اختیار خودم گرفتم، اون موقع بود که دیگه شیفته دنیای تکنولوژی شدم و مطمئن شدم می خوام تو این زمینه ادامه بدم. هر چند همه می گفتن این علاقه زودگذره.

از اون به بعد تو هر چیزی که به علاقه وافرم مربوط می شد یه سرکی کشیدم، از فتوشاپ و فرانت پیج تا مدارهای منطقی و آشنایی با سخت افزار. اون روزا، اهداف و آرمان های جالبی داشتم. برنامه ام این بود نرم افزار بخونم اما می دونستم برای رسیدن به چیزهایی که می خوام باید مهارت های دیگه ای هم بلد باشم مثل مدیریت و حسابداری و … تا این که دانشگاه های ایران رشته ای رو اضافه کردن به اسم آی تی یا همون فناوری اطلاعات. این قدر دروس و سرفصل های این رشته به چیزی که من می خواستم نزدیک بود که احساس می کردم این رشته فقط واسه من ساخته شده بود. وقتی آرزوهام رو تو همون سنین ۱۶ سالگی می نوشتم، یادمه دلم می خواست یه مرکز کامپیوتری چند طبقه داشته باشم و همیشه واسه تصور روزای خوب، خودم رو می دیدم که رو پله برقی این مجتمع بزرگ بالا و پایین میرم و از این که همه چیز سرجاشه، لذت می برم.

وقتی خبر قبول شدنم رو تو رشته آی تی شنیدم، حتی یه لحظه هم بین نرم افزار سراسری و آی تی آزاد شک نکردم و با یه دنیا شور و اشتیاق وارد دانشگاه شدم. سال اول که دیدم در مقابل بقیه دوستام، خدای برنامه نویسی هستم و شدم کمک دست استاد، فهمیدم تا این جای کار رو درست اومدم. بعد از اون، اتفاقات زیادی افتاد و آشنایی من با آدم های مختلف، جهت زندگی من رو مشخص تر کرد.

تا این که بنا به یه تصمیم خانوادگی به تبریز اسباب کشی کردیم. روز تولدم با گودبای پارتی یکی شد و یادمه که اون روز کلی ناراحت بودم و حتی گریه کردم. حس بدی داشتم و فکر می کردم تمام اون آرزوها نقش بر آب شده. اما از اون جایی که همیشه باور داشتم خدا حواسش بهم هست، به خاطر تموم شدن بلیت کسب و کار استارتاپ ویکند دانشگاه خودمون، تو استارتاپ ویکند تبریز شرکت کردم.البته یادم رفت بگم بعد از کارشناسی، وارد رشته تجارت الکترونیک دانشگاه امیرکبیر شدم و رویداد مورد نظر اون جا برگزار می شد.

آشنایی من با بچه های تبریز و جو خوب بچه ها، دوباره امید رو تو من زنده کرد و حالا دوباره تو راه آرزوهای بزرگ قدم بر می دارم هر چند اول راهم اما همین که تو مسیر دارم حرکت می کنم رضایت بخش و دلچسبه…

دنیای نوشته های ذهن من

سلام
سلام به دنیای نوشتن.

خیلی وقت بود که نمی نوشتم و احساس می کردم پر از حرف های ناگفته شدم.
حرف هایی که تو دنیای صداها، مخاطبشون رو پیدا نمی کردم و حالا با چیدن لشکر کلمات می تونم فریاد بزنم و تموم اون حرفا رو بگم حتی اگر کسی اون ها رو نشنوه و این خیلی هیجان انگیزه…
سعی می کنم گاهی از فکرام بگم، گاهی از اتفاقاتی که میوفته و دوست دارم ازش حرف بزنم، گاهی از کار و مسایلی که به دنیای جدی پول در آوردن مربوط میشه. شایدم گاهی از دغدغه هایی حرف بزنم که ذهنم رو به خودش مشغول کرده. اصلا شاید دلم بخواد یه دفعه از اخبار تکنولوژی و عصر ارتباطات و تیترهای بزرگی مثل این مطلب بنویسم.
به هر حال این جا وبلاگ شخصی منه و به دنیای نوشته های من خوش اومدید…