نظرسنجی در مورد مینی پرس

احتمالا در جریان هستید که در جریان شروع به کار دوباره مینی پرس، قصد راه اندازی یک کافه را داریم. برای بهره وری بیشتر و رضایتتون دوست داریم با پاسخ دادن به سوالات زیر ما رو یاری کنید:

۱- انتظارتون از این کافه چیه؟ دوست دارید چه خدماتی داشته باشیم؟
۲- محل این کافه کجا مناسب تره؟ محدوده نصف راه، شهناز، شاهگلی، ولیعصر، پاسداران و …؟
۳- بیشتر چه زمانی به چنین کافه ای سر می زنید؟
۴- اگر بخواهیم این کافه رو تخصصی کنیم به نظرتون کدوم تخصص مناسبتره؟
۵- مایلید که مواد غذایی با کیفیت بالا (و احتمالا کمی گران تر) سرو بشه یا مواد غذایی مناسب با کیفیت خوب و قیمت مناسب؟
۶- اگر علاقه دارید در این زمینه مشارکتی کنید، در چه زمینه ای می تونید ما رو یاری کنید؟
۷- آیا ایده یا مورد دیگه ای بود که فکر می کنید به ما کمک می کنه؟ با ما در میون بزارید.

ممنون میشم به این سوالات جواب بدید.

اگر براتون سخته به صورت تشریحی جواب بدید از لینک زیر، به سوالات کوتاه فرم گوگل جواب بدید:
http://goo.gl/forms/a1cbh7UheV
به دلیل گذشت زمان زیادی از این پست، فرم گوگل رو بستم اما همچنان اگه نکته ای هست که دوست دارید به گوش من برسونید از طریق کامنت همین پست یا شبکه های اجتماعی می تونید با من در میون بزارید.

سپاس از همراهیتون

گردش کار، کلید توسعه و پیشرفت

یکی از آرزوهای قریب به اتفاق انسان ها در کسب و کار اینه که اگر به هر دلیلی چند روز کار نمی کنن و یا به مرخصی میرن، همچنان پول هایی باشه که به سمتشون سرازیر میشه و چرخه تولید ثروتشون بچرخه. رویای قشنگیه و برای افراد موفق زیادی اتفاق افتاده. اما چه طور ممکنه یه مجموعه بدون حضور مدیرش به کار خودش ادامه بده؟ چه طور میشه یه مدیر کارش رو برای چند روز ول کنه و به مرخصی بره و خیالش راحت باشه که وقتی برگرده با یه فاجعه مواجه نمیشه؟

شاید اولین جواب شما به این سوال، وجود مدیران میانی یا قائم مقام مدیریت باشه. این جواب تا حدی درسته اما جواب کامل تر چیز دیگه ایه! اگر برندها و سازمان های بزرگ دنیا رو بررسی کنید می بینید راه حلی که اونا انتخاب کردن، تعریف دقیق گردش کارها و الزام استفاده از اون هاست!

اگر دقیق تر به کارها نگاه کنیم، متوجه میشیم ما در حال تکرار چرخه هایی هستیم که در ذهنمون تعریف کردیم و معمولا تصمیم گیری برای روند انجام یک کار فقط بار اول انجام میشه و بارهای بعدی مغز خود ما هم به جای تکرار تصمیم گیری، از الگوهای قبلی استفاده می کنه به این معنی که برای بارهای بعد، مغز ما از قدرت تصمیم گیری استفاده ای نمی کنه! در حالیه که بزرگترین کاری که یه مدیر در کارش انجام میده، تصمیم گیری هایی هست که تو لحظات حساس یا غیر حساس می گیره و بهتره باور کنیم پیروی از روتین ها و اجرای قدم به قدم دستورالعمل ها نه به مهارت خاصی نیاز داره نه به نفر خاص با ویژگی های خاص! پس اگه بخوایم به آرزومون برسیم و کاری رو در مقابلمون ببینیم که مثل یه ماشین کار می کنه و فقط جاهایی که خارج از روال کار می کنه به حضور مدیرش نیاز داشته باشه باید گردش کارها رو درست و دقیق آماده کنیم.

گردش کار یا همان Workflow روش و نرم افزاری برای خودکارسازی فرآیندهای کسب و کاره که در اون، اسناد، داده ها و وظایف، بر اساس رویه ها یا مقرراتی از پیش تعیین شده، از جایی به جایی دیگر جریان پیدا می کنه. گردش کار یعنی پاسخ به این سوال ها که چه کسی، روی چه موضوعی، در چه حوزه ای و در چه زمانی مشغول کاره.

تدوین گردش کار در ابتدا کمی سخت و زمانبر به نظر می رسد اما پس از تهیه و استفاده، صرفه جویی های زیادی از نظر زمان و انرژی انجام می دهد که به شکل معجزه آسایی به پیشرفت و توسعه کار کمک می کند. من در حال تهیه گردش کارهای دقیق برای کار خودم هستم تا بتونم با آزاد کردن وقتم، به کارهای مهمتری برسم. پیشنهاد می کنم شما هم این کار رو بکنید، چه هنوز یه مجموعه دو نفره هستید چه بزرگتر.

مراقب باشیم، ایده ی بد داریم!

هر وقت صحبت در مورد ایده پیش میاد، همیشه یه سری مفاهیم کلی تو ذهنمون می چرخه. ایده ناب، ایده بکر، ایده نو، ایده ای که تا حالا کسی حتی به فکرش هم خطور نکرده و البته از اون طرف هم همیشه بحث در مورد اینه که ایده مهم نیست و اجرا کنید و به عمل کار برآید و به سخندانی نیست و این حرفا!!!

در مورد انتخاب ایده پیشنهاد می کنم این پست خوب آرش میلانی رو حتما بخونید که در مورد پیدا کردن ایده خوب و مناسب صحبت کرده و در واقع همه چیز رو گفته! من تو این پست قرار نیست راجع به ایده خوب صحبت کنم، می خوام راجع به ایده های بد صحبت کنم که همیشه به دوستانم پیشنهاد می کنم سراغش نرن!

برای وارد شدن به اصل قضیه می خوام راجع به یه سری فرضیات به توافق برسیم. اول این که رسالت ما انسان ها چیه؟! ما با هر طرز فکری و هر نگرشی، فکر می کنم با این قضیه موافق باشیم که قصد داریم دنیا رو بهتر از چیزی که تحویل گرفتیم پس بدیم. دوست داریم در ذهن انسان ها بمونه که ما کاری کردیم که هر چند کوچیک و ناچیز، اما دنیا بعد از این کار ما جای بهتر و قشنگتری برای زندگی شده!

برای این که قضیه رو روشن تر مطرح کنم، شاید به این مورد برخورده باشید که ما از خلق یه سری چیزها به شدت ناراحتیم و از خودمون می پرسیم اون شخص برای چی اینو ایجاد کرده و ای کاش نمی کرد. حتی در مواردی مشاهده شده که دعاهای غیرخیری هم برای سازنده نثار میشه.

همه ی این ها رو گفتم که وقتی به ایده ای فکر می کنیم، به این فکر کنیم دنیا با این ایده قشنگ تر از قبل هست یا نه؟! دوست داشتنی تر از قبل هست یا نه؟! واسه این که بهتر متوجه بشید چی میگم و معنی ایده های بد رو درک کنید، قضیه ۳ تا ایده ای که شنیدم رو می خوام براتون بگم اما امیدوارم صاحبان این ایده ناراحت نشن و به عمق منظورم پی ببرن!

ایده ی نوبت دهی دکترها: خیابون ۱۷ شهریور تبریز، معروف به خیابون دکترهاست. تعداد زیادی از دکترهای خوب این جا مطب دارن. یکی از شغل های کاذبی که این جا وجود داره، اینه که دست فروش های این خیابون نوبت دکترها رو خرید و فروش می کنن. در یکی از جلسات مطرح شد بیایم این نوبت دهی رو اینترنتی کنیم و بیایم واسطه این دست فروش ها و بیمارا باشیم. خب به نظر میاد این ایده یه مشکل رو حل کرده و یه بیمار می تونه بدون این که با سختی به اون جا بره نوبت بگیره اما آیا رسمیت بخشیدن به یه شغل کاذب کار درستیه؟! آیا بهتر نیست به جای این کار به فکر استفاده از الگوریتم های صف باشیم و مشکل رو از ریشه حل کنیم؟ آیا بهتر نیست نوبت دکترها رو طوری مدیریت کنیم که زمان انتظار به صفر میل کنه؟!

ایده ی فروش جزوه: در یکی از جشنواره های حمایت از ایده ها، ایده ای مطرح شد مبنی بر این که بستری داشته باشیم دانشجوها جزوه خودشون رو بزارن و تنبل ها جزوه رو بخرن. خب این هم به نظر یه ایده فوق العاده میاد که داره نیاز رو حل می کنه. اما یه لحظه به وضعیت دانشجوهای بار اومده با جزوه ها فکر کنید! داریم به کدوم سمت میریم؟! رسمیت بخشیدن به سیستم آموزشی جزوه محور؟! به بار آوردن دانشجوهای بی سواد؟! به نظر نمیاد دنیا بعد از این ایده جای قشنگ تری باشه (البته به جز برای دانشجوهای مدرک جو!)

ایده شبکه اجتماعی با تمرکز بر روی حسادت و چشم و هم چشمی: جدیدا ایده ی شبکه اجتماعی رو می بینم که ادعاهای زیادی روش مطرح میشه. این که ذاتا با ایده های شبکه اجتماعی مخالفم رو کنار میزارم و با بی طرفی ویژگی های این ایده رو بررسی می کنم. از جمله ویژگی های شبکه اجتماعی مذکور اینه که وقتی کسی چیزی می خره به همه اعلام میشه تا بتونه با اون پز بده! فقط یه سوال مطرحه، اونم این که آیا این رفتار و نگرش درستیه که ما داریم اشاعه اش میدیم؟! آیا دنیا بعد از این ایده قشنگ تر از قبله؟!

در نهایت تمام صحبتم اینه که آیا ایده ی ما یه اتفاق خوب و درست در جامعه است؟! آیا مروج یه فرهنگ درسته؟! آیا دنیا رو زیباتر کرده؟! و یا صرفا برای به دست آوردن منافع شخصی می خوایم خیلی چیزها رو نابود کنیم؟!

پی نوشت: این ها نظر شخصی منه و ممکنه اشتباه باشه اما من حق دارم تو بلاگ شخصیم راجع به نظر شخصیم صحبت کنم! پس اگر موافق نیستید تنها با یه کامنت من رو مطلع کنید.

مدیر باید مدیر باشه!

شاید بعد از سوال اول مرغ بوده یا تخم مرغ، یکی از چالش برانگیزترین سوالات این باشه که آیا مدیر باید به تمام آن چه مدیریت می کنه کامل مسلط باشه و یا فقط دونستن علم مدیریت کفایت می کنه؟! دانش مدیر چقدر باید باشه؟!

در ابتدا می خوام نظرات افراد دیگه رو با شما به اشتراک بزارم و در نهایت نظر شخصیم رو بگم. اول که با دانشجوها و تازه واردهای کار صحبت می کردم، می گفتن مدیر باید مدیر باشه! اگر اون شخص ابهت مدیریت رو داشته باشه کفایت می کنه. اما بعد وقتی با پدرم صحبت می کردم نظر کاملا مخالف داشت. پدر من معتقد بود که وقتی مدیر به مجموعه هستی کامل باید به کار سوار باشی و حتی بیشتر از کسی که زیر دستت کار می کنه بدونی، برای این حرف هم مثال های خوبی می زد. مثلا بارها تو کار پیش اومده بود که زیردستش معتقد بود کاری نشدنیه اما پدرم با دادن راه حل و حتی در مواردی اقدام شخصیش به اون زیردست ثابت کرده که شدنیه و از اون به بعد مطیع و فرمانبردار شده.

یک بار این سوال توی یکی از کلاس های دانشگاه پیش اومد و سر کلاس بحث جدی و جنجالی شروع شد. استاد معتقد بود مدیر باید کامل بدونه و همون طور که گفتم دانشجوها نظر برعکسش رو داشتن و در نهایت استادمون که به لحن و ادبیات خوبش معروف بود، برگشت گفت اگر شما این طرز فکر رو دارید تهش هیچی نمیشید. اون معتقد بود رشته های میان رشته ای داغونن و اگر دانشجوهاش نخوان به تمام زمینه هاش مسلط باشن به هیچ دردی نمی خورن!

بهتره که به خارج از محافل علمی هم سری بزنیم. بهترین مثالی که من تو این زمینه دیدم، دعوایی هست که تو مدیریت ورزش اتفاق میوفته و مدتی هم مد شده بود که هر کی مدیر می شد می گفتن آخه فلانی حتی یه عکس با لباس ورزشی داره که اومده این سمت رو بگیره؟! با این طرز تفکر میشه فهمید که نظر اکثریت این جمع هم اینه که مدیر باید خودش تو اون حوزه متخصص و حرفه ای باشه. توی بازار هم که اصلاح خاک بازار خوردن گواه این نکته است که نمی تونی یه شبه بیای بالا سر کار وایستی و ادعا کنی می تونی خوب جمع و جورش کنی!

اما تو شرکت ها چی؟! تا حالا به این نکته تو اطراف دقت کردین؟ این که چند نفر با تجربه و تخصص قبلی، مدیر یه قسمتی شدن و چند نفر از اون ها موفق بودن؟ به اکثر ما گفتن اگر می خوای کاری رو شروع کنی باید اول شاگردیش رو بکنی، چه قدر این گفته صحت داره؟!

تمام صحبت هایی که شد نظر جامعه بود و اما نظر شخصی خودم… به نظرم هر دو رویکرد یه مقداری اغراق آمیزه. این که تمام راه های موفقیت از شاگردی رد میشه یه مقدار کلی گویی هست و احتمال استثنا توش زیاده. از طرفی این که فکر کنی یه دفعه می تونی بیای وسط یه ساختار چند ساله وایستی و بخوای فرشته نجات باشی بازم کمی دور از ذهنه. من اگر بخوام به این سوال جواب بدم میگم ما به رویکردی بین این دو نیاز داریم. به صورت تخصصی تر می خوام تو مدیریت آی تی بررسی کنم که با توجه به تخصص خودم عقلانی تر و واقع بین تر می تونم نظر بدم.

با توجه به گستردگی دنیای آی تی، انتظار این که یه مدیر بتونه به تمام تخصص ها به صورت کاملا حرفه ای مسلط باشه، اگر نخوام بگم نشدنیه، بازم باید بگم نشدنیه! هر روز تکنولوژی های جدیدتر دارن میان و تخصص های بیشتری سر از خاک در میارن. البته جا داره از مدیری یاد کنم که دونه دونه تخصص ها رو تا سطح کار راه بندازی یاد می گرفت و اون متخصص رو اخراج می کرد و در نهایت با عدم امنیت شغلی که بین کارمندان ایجاد کرد به شرکت یه نفره رسید و در نهایت منحل کرد!

از طرف دیگه اگر بخوایم بگیم مدیر نیاز نیست به مهارت های تخصصی تسلط داشته باشه، بلایی که سر اکثر مدیرهای دولتی میاد سرش میاد! هیچی نمی دونه و کارمندا به راحتی کم کاری می کنن و سرش کلاه میزارن. اما اون چیزی که انتظار میره اینه که مدیر نسبت به خصوصیات، ویژگی های ابزارها و تکنولوژی ها آشنایی کامل داشته باشه و مهارت تمام کارمندانش رو بدونه. اگر بخوام با مثال ساده این رو بگم، فرض کنید که یکی از من می پرسه میشه این عکس سیاه سفید رو رنگی کنیم؟! دانش من میگه ابزار فتوشاپ این امکان رو داره و فلان کارمندم بهش مسلطه و درجه سختی کارش متوسطه و نسبت به نتیجه اش هم یه شناختی دارم. حالا به راحتی کار رو می گیرم میدم کارمندم انجام میده و شاید من هیچ وقت نفهمم کارمندام چطور این کار رو انجام داده اما تونستم نتیجه رو مدیریت کنم و تحویل بدم!

رویکرد من تا حالا این طوری بوده و سعی کردم اطلاعات کلی از هر چیزی که نیاز دارم پیدا کنم. گاهی بعضی همایش ها شرکت می کنم که بقیه تعجب می کنن که به کار من چه ربطی داره؟! اما همه ی نکته هایی که به دست اومده شبیه نقطه هایی هستن که تو مغزم شکل گرفتن و هر موقع نیاز داشته باشم به یه پروژه و یا کار وصلشون می کنم. نمونه بزرگش رو تو کلاس خط استیو جابز می تونیم ببینیم.

در نهایت بیشتر دونستن خیلی خوبه اما این نباید برای ورود نگرانمون کنه! منکر این نیستم که هر چی مدیر به کار تخصصی تسلط بیشتری داشته باشه اون کار بهتر انجام میشه. این یه واقعیت غیر قابل انکاره. اما می خوام به مدیران آینده این امید رو بدم که از این جایی که گفتم هم می تونن کار رو شروع کنن.

خوش حال میشم نظرتون رو در مورد دانش مدیر تو کامنت با من به اشتراک بزارید.

جویای کار هستم، شعار یا واقعیت؟ (قسمت اول)

تو جامعه که نگاه کنی، شاهد یه روند کاملا مشابهی برای جوان ها هستی…
دوران مدرسه تموم میشه و برای اولین بار تو جایگاهی می رسن که باید انتخاب کنن. نوجوانانی که تا حالا تصمیم بزرگی برای زندگیشون نگرفتن و حتی در بیشتر موارد بلد نیستن تصمیم بگیرن! کسی بهشون یاد نداده که چه طوری شرایط و معیارهای مختلفی رو کنار هم بزارن و در نهایت با سبک و سنگین کردن اونا، تصمیم نهایی گرفته بشه. همین میشه که بدون توجه به چیزی و در اکثر موارد صرفا با معیار جو جامعه یا ایجاب رتبه، یه رشته دانشگاهی رو شروع می کنن.

تا این جای کار همه چیز رو به راه به نظر می رسه، بهشون عنوان دانشجو خطاب میشه و خب خانواده هم پز قبولی دانشگاه بچه شون رو میدن. اگر رتبه و دانشگاه قبولی خوب باشه هم که به جشن های شاهنشاهی می رسه! دانشجوی قصه ی ما وارد دانشگاه میشه و در نهایت جزو یکی از دو دسته ی معروف دانشجو ها قرار می گیره. دسته اول، دانشجوهایی که همه ی حواسشون به درس و نمره و استاده و همه می دونیم با چه عنوانی خطاب میشن! در نهایت هم کارنامه هایی با معدل طلایی که پشت هم ردیف میشن و احتمالا بدون کنکور قرار هست این روند رو برای دو سال دیگه تمدید کنن. دسته دوم هم، همون ناپلئونی های معروفی که دانشگاه میان که اومده باشن و در نهایت معدل رو به جایی می رسونن که دانشگاه روش بشه به اینا مدرک بده!

ادامه ی این داستان برای هر دو دسته، گاهی مشابه و گاهی جدا از هم جلو میره. در خلال تحصیلات خیلی ها به کار فکر می کنن که با توجه به دانشجو بودنشون اکثرشون با ناکامی بزرگی مواجه میشن. اما بالاخره دوران دانشگاه و درس تموم میشه و جوان داستان ما با یه مدرک تو دستش می خواد بره دنبال کار!

اصل قصه ی ما دقیقا از این جایی شروع میشه که دنبال کار می گرده! قبل از این که وارد اصل داستان بشیم، می خوام توجه شما رو به قبلش جلب کنم. جوان عزیز داستان ما تو دانشگاه چی یاد گرفته؟! بله جواب رو همه می دونیم، هیچی! دلیلش هم مشخصه چون اسما دانشجو بوده و رسما همون دانش آموز سابق! زمانی که وارد دانشگاه می شد، بهش نگفتن که این جا ما قرار نیست اون چیزی که تو باید یاد بگیری رو بهت مستقیم ارائه کنیم، بهش نگفتن که این جا بهت خط رو نشون میدیم تا علاقه ات رو پیدا کنی و بری دنبالش، چون بهش نگفتن تو کلاس مثبت ۳۰ نفره که نصفیشم به دلایل مختلف می پیچونی و نمیری کسی متخصص نمیشه!

همین میشه که با توهمات تخصص و حرفه ای شدن، دوران دانشگاه سر میشه و زمان می گذره. تو این فاجعه نقش استاد ها هم کم نیست که دانشجو رو این طور بار میارن و همین رو ازش می خوان. البته به قول دوستی، استادی که تا حالا از در یه شرکت وارد و خارج نشده، بنده خدا اون هم چیزی نمی دونه که حالا بخواد عرضه کنه یا نکنه! بیشتر از این ادامه نمیدم که در این پست نمی گنجه!

از بحث تخصص و حرفه هم که بگذریم، خیلی از توانایی های پایه که تا الان یه جوان باید بهش رسیده باشه وجود نداره، توانایی کار تیمی، ارتباط با دیگران، مسئولیت پذیری، قانون مداری، اخلاق حرفه ای از جمله مواردی هست که الان تو ذهنمه. همین طور تو این همه مدت که به اسم درس می گذره حتی درست یاد گرفتن، آنالیز مسئله، چگونگی پیدا کردن راه حل و … هم یاد نمی گیرن!

حالا جوانی با این هم محسنات می خواد وارد دنیای کار و بیزینس بشه! (ادامه دارد…)

پی نوشت ۱: تو این چند وقت با تعداد زیادی از این دست جوان ها رو به رو شدیم و به خاطر طرح خاصی که تو شرکت اجرا کردیم در این یک ماه با بیش از ۲۵۰ نفر از این دوستان تعامل داشتم. این پست به شکل دنباله دار راجع به اتفاقات و تجربیات تو زمینه جوانان جویای کار ادامه پیدا می کنه. اگر نظر خاصی دارید یا نکته خاصی که باید گفته بشه، خوش حال میشم در قسمت نظرات اون رو با من در میون بزارید.

پی نوشت ۲: اجازه بدید که سعی کنیم با نگاه غیر مقرضانه و منصفانه به مسئله نگاه کنیم تا شاید بشه راه حلی براش پیدا کرد.

چرا آپاران از دونیت استفاده کرد؟

همون طور که تو پست های قبلی توضیح دادم، تیم ما روی دو تا استارتاپ مینی پرس و سبد روز کار می کرد که در جریان این دو، نیاز شدید به سرویسی رو احساس کرد که با عنوان آپاران معرفیش کردیم. در واقع یه استارتاپ ناخواسته بود! این سرویس به قدری تو کار ما کلیدی بود که متوجه شدیم بدون اون نمی تونیم اون دو تا رو با کیفیت خوب و قابل قبول اجرا کنیم، برای همین اولویت ها رو عوض کردیم و برنامه ریزی به این سمت پیش رفت که روی آپاران زمان بیشتری بزاریم و سریعتر به اجرا برسونیمش!

وقتی بحث اجرای یه پروژه مطرح میشه، بعد از امکان سنجی و برنامه ریزی مسلما یکی از موضوعات کلیدی که مطرح میشه، بحث تامین سرمایه است. بخوایم باور کنیم یا نه، این روزا کم مونده واسه نفس کشیدن هم مجبور بشیم پول بدیم و خب داستان اون ضرب المثله میشه که بی مایه فتیره!!! تیم ما دو تا گزینه داشت، اول این که خودش بتونه تامین سرمایه کنه، دوم این که سرمایه گذار پیدا کنه.

در مورد گزینه اول، درسته که شرکت تراز مثبت و رو به پیشرفتی داره اما این قدر تو استارتاپ ها هزینه کرده که الان توان سرمایه گذاری تو این رو نداره. واقعیت هم اینه که هنوز اون دو تا بچه ای که داره بزرگ می کنه به اون جا نرسیده که بتونن خرج کس دیگه ای رو بدن. برای همین درآمد فعلی تیم ما، نمی تونه به تامین سرمایه آپاران اختصاص پیدا کنه.

پس مجبوریم به گزینه دوم فکر کنیم. هر چند کسانی هستن که اعلام آمادگی کردن که تو این طرح سرمایه گذاری کنن و از طرفی تیم ما تجربه ی خوب همکاری با سرمایه گذار در یک پروژه رو داره، اما تصمیم گرفتیم این بار به شکلی متفاوت عمل کنیم. ما قصد داریم هزینه راه اندازی فاز اول این پروژه رو از طریق کرادفاندینگ تامین کنیم. البته استفاده از مکانیزم دونیت مزایاهایی هم واسه ما داره. از جمله این که اقبال عمومی رو می سنجه و کمی تا قسمتی کار رو قبل از اجرا معرفی می کنه. البته دلیل دیگه ی این اتفاق، همراه شدن با موج جدید و پیشرو بودن در زمینه استفاده از تکنیک ها هم هست. ما به عنوان شرکتی که ادعای به روز بودن و همگام بودن با تکنولوژی روز رو داریم باید در عمل هم اینو نشون بدیم.

این طور شد که ما در فراخوان دونیت شرکت کردیم و با رای مردمی، جزو ایده های برتر انتخاب شدیم. در همین جا باید از کسانی که در مرحله رای گیری ما رو حمایت کردن تشکر کنیم. در مرحله کنونی، وقت اون رسیده که وارد فرآیند اصلی دونیت بشیم. ما یه سری اقدامات اولیه رو انجام دادیم و تمام برنامه ریزی ها و زمانبندی ها رو به صورت مستند اجرایی آماده کردیم، از طرفی، گزارشی رو هم برای شما آماده کردیم که ضمن توضیح کارهای انجام شده، بگیم قراره چی کار کنیم و شما چه طوری می تونید ازمون حمایت کنید.

مطمئنا شما که می خواید حمایت کنید دو حالت داره، یا وضعیت جیب خوبه و می تونید بیشتر ازمون حمایت کنید، که می دونیم چه لطف بزرگی در حقمون می کنید و ضمن این که تا آخر، آپاران مدیون شماست و شما رو به عنوان حامیش هیچ وقت فراموش نمی کنه، یه هدیه ناقابل به عنوان یادگاری به شما تقدیم می کنه. حالت دوم، کسانی هستن که می خوان حمایت کنن اما الان واقعا وضعیت خرابه. من هم روزایی بوده که تو این موقعیت گیر کرده باشم ولی با خودم فکر کردم ۱۰ هزار تومن، ۲۰ هزار تومن، واقعا هزینه یکی دو ساعت تفریح بیرونه. اگه یه روز بیرون نرم نمی میرم اما ممکنه بتونم یه کمک هرچند کوچیک به کسی بکنم و از این کار لذت ببرم. نهایتش حتی اگه این کار رو هم نکنم سعی می کنم از راه های غیر نقدی کمکش کنم. مثلا براش تبلیغات کنم، به دوستام معرفیش کنم و …

ازاین که ازمون حمایت می کنید یه دنیا سپاس گذارم!
لینک حمایت: aparan.2nate.com

کتابخانه ای برای همه!

مثل همیشه، هر ایده ای از یک داستان شروع میشه…
داستان این دفعه از اون جایی شروع شد که برای یکی از همکارانمون به دنبال کتاب های خاصی بودم. به دنبال این جستجو کتاب های زیادی بهم معرفی شد. کتاب های خوب و عالی که من رو هم ترغیب به خوندن می کرد. برای همین تصمیم گرفتم تو اینترنت بگردم و اون ها رو دانلود کنم. هر چی بیشتر گشتم، نتیجه ها بی ربط تر بود و من رو مطمئنتر می کرد که باید به کتاب فروشی سر بزنم. خب حالا نوبت پیدا کردن یه کتاب فروشی اینترنتی خوب بود تا کتاب ها رو از اون جا تهیه کنم.
گشت و گذار تو دنیای کتاب ها برام هیجان انگیز بود. احساس می کردم چقدر کتاب هست که دوست دارم بخونم و یه حس بدی هم داشتم که چرا تا حالا نخوندم. بار اول که لیست کتاب های مورد پسندم رو به سبد خرید اضافه کردم، به اندازه حقوق یه ماه یه کارمند، کتاب انتخاب کرده بودم!!! تو شرایطی که تمام پول ها رو داریم برای استارتاپ هامون ذخیره می کنیم، ترسیدم باز پولا رو به فنا بدم… این بود که کلا همه چیز رو بستم و فرداش عازم کتاب فروشی بزرگ این جا شدم. امیدوار بودم وقتی فیزیکی پول میدم بیشتر حواسم جمع باشه و از قصد کارتی با خودم بردم که پول زیادی توش نباشه. با این که هیچ کدوم از کتاب های مورد نظرم رو نداشت با یه کیسه کتاب بیرون اومدم!
خب باز برگشتیم به صورت مسئله اصلی و تهیه ی کتاب های اصلی!!! دوباره اون فروشگاه اینترنتی رو باز کردم، این بار با وسواس بیشتری کتاب ها رو انتخاب می کردم. یه شیطنت دوست داشتنی من رو به سمت انتخاب کتاب ها می کشوند و یه حس دیگه ای بهم اخطار می داد. در آخر بعد از انتخاب کتاب هایی که برام خیلی مهم بودن و بعد از ۱۰ بار مرور سبد خرید سفارش کتاب ها رو دادم که به زودی قراره به دستم برسه!
تو روند این جریانات، ریشه های علاقه ی شدیدم رو به کتاب کشف کردم. مدت ها بود که خودم رو قانع کرده بودم کتاب الکترونیک بخونم و واسه همین یه تبلت ۱۲ اینچی!!! گرفته بودم اما واقعیت این بود که کتاب الکترونیک هیچ وقت حس کتاب فیزیکی رو نداشت و الان کلی ایبوک تلنبار شده دارم! این جرقه یه ایده خوب واسه من بود، چون فکر کردم شاید خیلی ها مثل من باشن! تصمیم گرفتم یه کتابخونه تو شرکت درست کنم و اون رو با بچه ها و دوستای نزدیکم به اشتراک بزارم. بعد بزرگتر فکر کردم و قرار شد این کتابخونه رو با همه ی کسانی که به کتاب اهمیت میدن به اشتراک بزاریم!
یه کتابخونه واسه ی همه… واسه این که بیشتر کتاب بخونیم!
بنا به حکم مسئولیت اجتماعی، هر چند همه میگن واسه شرکت ما زوده، قصد داریم این کار رو بدون کوچکترین چشمداشت مالی در شرکت چیستا اجرا کنیم. من و تمام بچه های چیستا تمام کتاب هامون رو به کتابخونه چیستا آوردیم و به زودی لیستش رو در وب در اختیارتون میزاریم. شما هم اگه دوست داشتید به ما ملحق بشید و کتاب ها رو با اسم خودتون با بقیه به اشتراک بزارید با من در تماس باشید.
برای کسانی هم که می خوان از این کتابخونه استفاده کنن، اگه دوست داشتن می تونن با یه کتاب به پربار شدن این کتابخونه کمک کنن و از کتاب های بقیه استفاده کنن، اگر هم علاقه ای نداشتن باز هم می تونن از کتاب های بقیه استفاده کنن.
اگر پیشنهادی دارید، مطمئن باشید استقبال می کنیم!

کارگران در حال کار هستند

نمی دونم این ویژگی ذاتی ما آدم هاست یا از محیط کسب کردیم که برای انجام بعضی کارها منتظریم یه اتفاق خاص بیوفته. مشهودترین مثال این داستان، شروع از شنبه است و البته فاجعه بارترین این اتفاق هم این می تونه باشه که اگه سکه رو لبه وایستاد کاری رو شروع کنیم. در هر صورت گاهی منتظریم تا استارت یه کار رو بزنیم. واسه همین تصمیم گرفتم برای شروع یه بهونه پیدا کنم که خودم رو قانع کنم باید تو این تایم، کاری رو انجام بدم. داستان به این جا رسید و من این پنج شنبه رو برای شروع انتخاب کردم.

حالا چرا؟! چون ماه مبارک رمضان شروع میشه. به نظرم هر کسی با هر عقیده ای می تونه این تایم رو برای شروع انتخاب کنه. بعضی ها متعتقدند مهمون خدا هستند و در حضور خدا شرمشون میشه بهترین نباشند واسه همین تلاش می کنند برای بهتر کردن خودشون. بعضی ها که شاید اعتقاد کم رنگ تری دارند میگن یه حس و انرژی خوبی تو این ماه هست که می تونه واسه خودسازی زمان مناسبی باشه. در آخر کسانی که اعتقاد ندارن، حداقل با گروه انسان هایی که حالا با اعتقادات دیگه ای تو مسیر خودسازی هستند، می تونن همراه بشن و یه حرکت جمعی بزرگ انجام بدن.

سوال بعدی اینه که قراره چی کار کنم؟! قرار نیست آپولو هوا کنم یا مثل سوپرمن پرواز کنم. قراره تلاش کنم با تمام ظرفیتم یه ماه بعد بهتر از الانم باشم. این بهتر بودن تو هر چی می تونه معنی داشته باشه. ممکنه دلم بخواد آدم بهتری باشم و اون خصلت های بدم رو ترک کنم. ممکنه دلم بخواد آدم موفق تری باشم و تو زمینه کاری سعی کنم پرتلاش تر و جدی تر کار کنم. ممکنه دلم بخواد لاغرتر یا حتی سالم تر باشم و سعی کنم مراقب خورد و خوراکم باشم و بیشتر ورزش کنم. و یا ممکنه هر چیز دیگه ای رو به عنوان هدفم انتخاب کنم. تنها نکته اش برای من اینه که احساس کنم بعد از این مدت نسبت به خودم پیشرفت کردم. برای همین تا یک ماه، باید تابلو کارگران در حال کار هستند، سر در شخصیت خودم بزنم.

شاید این به ذهن برسه که مسخره بازیه یا شایدم یه نمایش؟! شاید برای کسی این ذهنیت ها ایجاد بشه اما برای من نه! وقتی یه بار این کار رو تو بهمن واسه چهل روز انجام دادم، بعدش واقعا احساس خوبی داشتم و نسبت به روز اول پیشرفتم رو به چشم می دیدم. حتی چون نمی خواستم این قضیه حالت شوآف پیدا کنه، از جزئیاتش چیزی نگفتم اما چالش های حرفه ای رو برای هر روز در نظر می گرفتم و در آخر با امتیاز دادن به خودم، اراده ام و از همه مهمتر صداقت خودم رو محک می زدم.

چرا این پست رو می نویسم؟! یکی از دلایلش اینه که وقتی کسی می دونه داری چی کار می کنی یه فشار اجتماعی رو خودت احساس می کنی که باید اون کار رو انجام بدی. می دونی بعدش قراره قضاوت بشی به ویژه از طرف دوستان نزدیکت. دلیل دیگه اش اینه که به نظرم وقتی کار خوبی انجام دادم که ازش نتیجه خوبی گرفتم رو باید اعلام کنم. این که من تمام جوانبش رو میگم باعث میشه که اولا خودم هم مرور کنم و برای بعدها سند خوبی برای خودسازی خودم داشته باشم و بعد اگر کسی هم همچین تصمیمی بگیره، هیجان انگیزه که احساس کنی چند نفر با هم دارید واسه بهتر شدن می جنگید.

اگر تصمیم گرفتید این حرکت رو شروع کنید، توصیه می کنم به این سایت یه سری بزنید. کل این روند رو براتون هیجان انگیز و جذاب می کنه. به خصوص اگر تصمیم بگیرید چند نفری با هم این کار رو شروع کنید، هیجان رقابتش دلچسب ترش می کنه:

https://www.superbetter.com/

در آخر این که، برای بهتر بودن مبارزه کن!

لیلا، الگوی زندگی من

جملاتی این روزها تو مصاحبه ها و برخوردها می شنوم که من رو یاد یه خاطره قدیمی انداخت:

    من بازاریابی رو در شان خودم نمی دونم!
    لطفا روی کارت من بنویسید کارشناس فروش نه بازاریاب!
    مردم برداشت خوبی نسبت به کلمه بازاریاب ندارن، چون فکر می کنن همون ویزیتوره!
    عنوان شغلی بازاریاب برای یه دختر خوب نیست!
    بازاریابی پرستیژ و کلاس اجتماعی نداره!
    اگه به پدرش بگم من بازاریابم به من دختر نمیده.
    بازایاب یعنی پادو!

قضیه برمی گرده به چند سال قبل. من تو بخش فنی یه شرکت که روی راهکارهای نرم افزاری مایکروسافت کار می کرد مشغول بودم. همه چیز خوب بود تا این که یه روز مدیر تصمیم گرفت که من رو به بخش بازاریابی منتقل کنه. یادمه اون روز ناراحت بودم و حتی بهش گفتم چرا من رو از بخش فنی داری اخراج می کنی؟! و اون در جواب عنوان کرد که به نظرش من می تونم تو اون بخش مفیدتر باشم (که البته دختر بودن من هم دلیل دیگه اش بود). نسبت به این تصمیم اصلا حس خوشایندی نداشتم و با کراهت قبول کردم که مدت کوتاهی رو برای یاد گرفتن مبانی بازاریابی وقت بزارم. از اون جا که خودم با میل خودم انتخاب نکرده بودم، هر کاری که ازم می خواستن چیزی شبیه کابوس بود.
مدام سعی می کردم از زیر کارها در برم و این اصلا خودآگاه نبود. دلیلش هم مربوط به یه تجربه ناموفق تو دوره دبیرستان بود. اون زمان توی بحث فروش خیریه، قرار بود تعداد زیادی کارت دست ساز بفروشیم. روزای اول خیلی تلاش کردم اما عملا نه تنها هیچی نمی فروختم، با واکنش خوبی هم مواجه نمی شدم. تا این که مینا به قضیه اضافه شد. این دختر فوق العاده بود و تو ساعت اول به اندازه کل اون سه روز من فروخت و طی چند روز به هدف تعیین شده رسیدیم. از این داستان نتیجه گرفتم که من بازاریاب خوبی نیستم و از اون جا به خودم قول داده بودم که وارد داستان فروش و بازاریابی نشم.
حالا فرض کنید با این سابقه، من رو به زور گذاشته بودن تو بخش بازاریابی.
نوبت آموزش رسیده بود و قرار بود من به همراه دو عضو ارشد شرکت، برای جلسه پرزنت حضوری یه شرکت هلدینگ به دفترشون بریم. موقعیت خوبی برای شروع بود، به خصوص که طرف مذاکره هم یه خانوم بود. تا قبل از رفتن به اون جا کلیه توصیه های لازم رو مرور کردیم و وارد جلسه شدیم.من که نمی دونستم با کی قراره مواجه بشم، به شکل ماجراجویانه ای منتظر بودم ببینم کی از در وارد میشه.
یه خانم با اعتماد به نفس و با وقار وارد اتاق شد. حتی نحوه لباس پوشیدنش هم برای من جالب بود. جلسه شروع شد و من با سررسیدی که جلوم بود قرار بود فقط یادداشت برداری کنم. صحبت های فنی و در ادامه بحث های مربوط به مشاوره های مدیریتی دنبال می شد اما من تمام مدت داشتم به چیز دیگه ای تو اون جلسه فکر می کردم، به خانومی که مقابل من نشسته بود.

واقعا تو کارش یه حرفه ای به تمام معنا بود. از کامپیوتر و فناوری اطلاعات به اندازه ی ما که رشته مون این بوده، اطلاعات داشت. از بحث های مدیریتی و ایزو و بقیه تکنیک ها هم حرفی برای گفتن داشت و از همه مهمتر تو زمینه کاری خودش خلاقیت های فوق العاده و خوبی ارائه کرده بود. و در کل بی خودی نبود که جزو ۳ نفر اول مجموعه شون بود. وقتی از جلسه بیرون اومدیم، همه داشتن اتفاقات جلسه و احتمال قرارداد رو بررسی می کردن. زمانی که از من پرسیدن که جلسه چه طور بود هیچ بحث فنی و مهمی تو ذهنم نبود و من به تنها چیزی که توجه کرده بودم خانومی بود که مقابلم نشسته بود، لیلا! اون جا بود که برگشتم گفتم خیلی دلم می خواد یه روزی مثل لیلا باشم، مقتدر و با وقار و حرفه ای.

مدت زیادی از اون داستان گذشته و هنوز لیلا یکی از اسطوره های منه و تمام این مدت به این فکر می کنم چرا بازاریابی از نظر عوام شغل پایینیه در حالی که لیلا روی کارتش نوشته بود مدیر بازاریابی و با افتخار از این عنوان صحبت می کرد؟!

شکست را نخواهم پذیرفت…

همیشه میگن وقتی می خوای کاری رو شروع کنی به حلقه اصلی و وسطی فکر کن. حلقه اصلی شامل این سواله: “چرا؟” شما با جواب دادن به این سوال می فهمید واسه چی یه کاری رو دارید شروع می کنید. من تا حالا راجع به مینی پرس زیاد حرف زدم اما هیچ وقت نگفتم چرا مینی پرس رو شروع کردم. البته یه جایی یه ردی ازش گذاشتم، وقتی برای عنوان مینی پرس نوشتم: برای خندیدن لب های تو! الان می خوام راجع به چرای اصلی صحبت کنم.

درسته که ایده به خودی خودش ایده ی هیجان انگیز و پول سازی بود اما وقتی تصمیم گرفتم انجامش بدم به چیزای بزرگتری فکر کردم. به خانواده ام. به کسی که دیابت داشت و اگه رژیم غذاییش رو درست نمی کرد انسولینی می شد. به کسی که حوصله رژیم گرفتن نداشت اما اضافه وزنش داشت مریضش می کرد. به کسی که مجبور به رعایت رژیمی بود که هیچ جایی غذای مناسبش رو تولید نمی کردن. به پدری که همیشه آرزوی زدن رستوران داشت و به مادری که با عشق غذاهای جدید خلق می کرد. به کسانی که از این پروژه سود می بردن و به همه ی چیزایی که هیچ کس پشت ایده مینی پرس ندید.
با تمام عشق و لذت و با تمام مشغولیت های دیگه ای که داشتم استارتش رو زدم و به جاهای خوبی رسیده بودم. دلیلش هم این بود که خودم بالای سر کار وایستادم و سعی کردم بهترین حالت رو پیدا کنم. کسانی که تو کار هستن می دونن هیچ کس حتی بهترین آدم دنیا نمی تونه به اندازه ی خود آدم رو کار دل بسوزونه و من وقتی به تک تک کارها نگاه می کردم و اشکالات کار رو پیدا می کردم حس می کردم که کار درست اینه و به عنوان لیدر مجموعه باید بدونم تو تک تک قسمت ها چه اتفاقی میوفته. این اواخر هم با چند تا پیشنهاد خوب و قراردادهای وسوسه انگیز به این باور رسیده بودم که کارم رو درست انجام دادم.

اما مجبور شدم مینی پرس رو برای مدتی بزارمش کنار و دلیل اون رو هم براتون میگم!
همون آدمایی که به خاطرشون این کار رو با تمام سختی هاش شروع کردم، مخالف شدن. چرا؟! چون ما برای مردم زندگی می کنیم. چون مهمه که پرستیژ مدیرعامل و مهندس و هزار تا عنوان مسخره دیگه حفظ بشه حتی اگر به قیمت دفن یکی از قشنگ ترین آرزوهای همون مدیرعامل مهندس آی تی باشه!

همه اطرافیانم و از همه مهمتر خودم می دونستم این پایان داستان نیست. واسه همین فکر کردم و طرح مینی پرس رو دوباره برنامه ریزی کردم. درسته که تو طرح جدید مجبور شدم یه سری آرمان ها رو فدا کنم و هزینه ها به شکل فاجعه باری زیاد شد اما این که می تونم در جهت تحقق آرزوم جلو برم ضمن این که دل عزیزانم رو نشکنم برام کفایت می کنه.

حالا که تمام ضعف ها و مشکلات کار رو پیدا کردیم و برای پیدا کردن راه حلشون تمام تلاشمون رو کردیم، منتظر مینی پرس با استایل جدید باشید…