لیلا، الگوی زندگی من

جملاتی این روزها تو مصاحبه ها و برخوردها می شنوم که من رو یاد یه خاطره قدیمی انداخت:

    من بازاریابی رو در شان خودم نمی دونم!
    لطفا روی کارت من بنویسید کارشناس فروش نه بازاریاب!
    مردم برداشت خوبی نسبت به کلمه بازاریاب ندارن، چون فکر می کنن همون ویزیتوره!
    عنوان شغلی بازاریاب برای یه دختر خوب نیست!
    بازاریابی پرستیژ و کلاس اجتماعی نداره!
    اگه به پدرش بگم من بازاریابم به من دختر نمیده.
    بازایاب یعنی پادو!

قضیه برمی گرده به چند سال قبل. من تو بخش فنی یه شرکت که روی راهکارهای نرم افزاری مایکروسافت کار می کرد مشغول بودم. همه چیز خوب بود تا این که یه روز مدیر تصمیم گرفت که من رو به بخش بازاریابی منتقل کنه. یادمه اون روز ناراحت بودم و حتی بهش گفتم چرا من رو از بخش فنی داری اخراج می کنی؟! و اون در جواب عنوان کرد که به نظرش من می تونم تو اون بخش مفیدتر باشم (که البته دختر بودن من هم دلیل دیگه اش بود). نسبت به این تصمیم اصلا حس خوشایندی نداشتم و با کراهت قبول کردم که مدت کوتاهی رو برای یاد گرفتن مبانی بازاریابی وقت بزارم. از اون جا که خودم با میل خودم انتخاب نکرده بودم، هر کاری که ازم می خواستن چیزی شبیه کابوس بود.
مدام سعی می کردم از زیر کارها در برم و این اصلا خودآگاه نبود. دلیلش هم مربوط به یه تجربه ناموفق تو دوره دبیرستان بود. اون زمان توی بحث فروش خیریه، قرار بود تعداد زیادی کارت دست ساز بفروشیم. روزای اول خیلی تلاش کردم اما عملا نه تنها هیچی نمی فروختم، با واکنش خوبی هم مواجه نمی شدم. تا این که مینا به قضیه اضافه شد. این دختر فوق العاده بود و تو ساعت اول به اندازه کل اون سه روز من فروخت و طی چند روز به هدف تعیین شده رسیدیم. از این داستان نتیجه گرفتم که من بازاریاب خوبی نیستم و از اون جا به خودم قول داده بودم که وارد داستان فروش و بازاریابی نشم.
حالا فرض کنید با این سابقه، من رو به زور گذاشته بودن تو بخش بازاریابی.
نوبت آموزش رسیده بود و قرار بود من به همراه دو عضو ارشد شرکت، برای جلسه پرزنت حضوری یه شرکت هلدینگ به دفترشون بریم. موقعیت خوبی برای شروع بود، به خصوص که طرف مذاکره هم یه خانوم بود. تا قبل از رفتن به اون جا کلیه توصیه های لازم رو مرور کردیم و وارد جلسه شدیم.من که نمی دونستم با کی قراره مواجه بشم، به شکل ماجراجویانه ای منتظر بودم ببینم کی از در وارد میشه.
یه خانم با اعتماد به نفس و با وقار وارد اتاق شد. حتی نحوه لباس پوشیدنش هم برای من جالب بود. جلسه شروع شد و من با سررسیدی که جلوم بود قرار بود فقط یادداشت برداری کنم. صحبت های فنی و در ادامه بحث های مربوط به مشاوره های مدیریتی دنبال می شد اما من تمام مدت داشتم به چیز دیگه ای تو اون جلسه فکر می کردم، به خانومی که مقابل من نشسته بود.

واقعا تو کارش یه حرفه ای به تمام معنا بود. از کامپیوتر و فناوری اطلاعات به اندازه ی ما که رشته مون این بوده، اطلاعات داشت. از بحث های مدیریتی و ایزو و بقیه تکنیک ها هم حرفی برای گفتن داشت و از همه مهمتر تو زمینه کاری خودش خلاقیت های فوق العاده و خوبی ارائه کرده بود. و در کل بی خودی نبود که جزو ۳ نفر اول مجموعه شون بود. وقتی از جلسه بیرون اومدیم، همه داشتن اتفاقات جلسه و احتمال قرارداد رو بررسی می کردن. زمانی که از من پرسیدن که جلسه چه طور بود هیچ بحث فنی و مهمی تو ذهنم نبود و من به تنها چیزی که توجه کرده بودم خانومی بود که مقابلم نشسته بود، لیلا! اون جا بود که برگشتم گفتم خیلی دلم می خواد یه روزی مثل لیلا باشم، مقتدر و با وقار و حرفه ای.

مدت زیادی از اون داستان گذشته و هنوز لیلا یکی از اسطوره های منه و تمام این مدت به این فکر می کنم چرا بازاریابی از نظر عوام شغل پایینیه در حالی که لیلا روی کارتش نوشته بود مدیر بازاریابی و با افتخار از این عنوان صحبت می کرد؟!

6 نظر برای “لیلا، الگوی زندگی من

  1. اینکه بازاریاب با ویزیتور یک ذهنیت رو برای افراد جامعه ایجاد می‌کنه شاید مشکل اصلی باشه، نه اینکه ویزیتور بودن بد باشه، اما شباهت زیادی به اسپم‌های اینترنتی داره و همین باعث شده ناخودآگاه جامعه مخالفت باهاش داشته باشن.
    اما نکته قابل ذکر اینجاست که همین ویزیتورها یا کارشناس فروش، خیلی از تولیدات داخلی رو دارن می‌فروشن و فقط کافیه کمی استعداد داشته باشن تا بتونن توی کار پیشرفت کنن.
    تا زمانی که تقاضا برای هر تخصصی هست، اون شغل وجود خواهد داشت.

  2. وحید می‌گوید:

    در تایید حرف دوستان باید اعلام کنم معمولا بعلت سود بالایی که اجناس کم کیفیت دارند به همین دلیل بازاریابان این اجناس خیلی پرو هستن. و این باعث افت این کلمه در ذهنیتها شده. البته این در تمام دنیا صادق هستش ولی در جهان سوم خیلی خیلی بیشتر ( سود جهان اول از جهان سونی هاست)
    اما بازاریابان کالای با کیفیت معمولا دارای پرستیژ بسیار بالایی هستند که در چند مورد من خودم دیدم که افرادی که به عنوان مشتری این بازاریابان انتخاب می کنند افرادی هستند که قادر به اثبات کیفیت بالای جنس یا خدمات خود باشند البته با تکیه بر قدرت پرستیژ کاریشون.
    اما اینجا یه نکته ظریفی هست خانم مهندس و اون اینه که مشتریانی هستند که دوست دارند که بازاریابان از جنس خودشون باشند تا با اعتماد متقابل به کیفیت کالا شون اعتقاد بیاورند.
    یه سوال دارم به نظر شما کدوم دسته از بازاریابان محبوب؟ موفق؟ هستند.

  3. میلاد می‌گوید:

    من به این موضوع ساعت ها فکر کردم که آیا بازاریاب بودن یا مدیر فروش بودن واقعا کار خوبیه؟!
    من خودم سال ها مدیر فروش بودم و واقعا از این کارم هم لذت بردم اما دقیقا داستان همینه که شما هم اشاره کردید طرف باید تو زمینه فروشش حرفه ای باشه وگرنه اصلا نمیتونه جلو بره!
    اما بعضی جاها فنی بودن خوبه بعضی جاها بازاراب بودن
    مخصوصا جایی که قراره چیزی طراحی بشه که فنیا یه چیزو میبینن و فروشیا ی چیزه دیگه که اگه بینش باشی میشی یه حرفه ای!

  4. عسل راد می‌گوید:

    ممنون از نظرتون دوستان.
    تمام مواردی که اشاره کردید برای من جالب بود و باهاشون موافقم.
    به امید این که روزی بتونیم واسه خودمون زندگی کنیم نه حرف مردم و طرز فکر مردم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *