شب یلدا به رنگ عشق

دو سال پیش تو همچین روزی یعنی شب یلدا قرار بود دنیا تموم بشه!

آدم ها اون روز به چند دسته تقسیم شدن… یه عده معتقد بودن همه این حرف ها دروغه و به راحتی به زندگیشون ادامه دادن. اما یه عده دیگه به شدت به این اتفاق ایمان داشتن و مثل کسی که احساس می کنه هر لحظه کشتی داره غرق میشه بالا و پایین می پریدن و ترس مردن به سراغشون اومده بود.

اما من تو هیچ کدوم از این دو دسته جا نمی شدم. من می دونستم که هیچ کس نمی دونه قراره چه اتفاقی بیوفته و همون قدر که ممکن بود پیش بینی درست از آب در بیاد، همون قدر هم ممکن بود آب از آب تکون نخوره. خیلی فکر کردم که اگه واقعا در حال زندگی کردن تو روز آخر دنیا باشیم، چی کار باید بکنم اما به نتیجه ای نمی رسیدم تا این که صبح همین روز البته دو سال پیش وقتی از خواب بیدار شدم، متوجه شدم فقط دلم یه چیز می خواد و اون هم اینه که این شب یلدا خوش باشم و این خوشی رو با تمام کسانی که دوست دارم قسمت کنم. انگار یه حسی بهم می گفت تمام چیزی که از دنیا می خوام بدزدم و با خودم ببرم همین حس دوست داشتنه.

شب یلدا
شب یلدا

صبح من، با لبخند به پدرم، مادرم و برادرم شروع شد. بعد از اون تدارک یه شب فوق العاده رو می چیدم. یه شب یلدا استثنایی و البته شاید آخرین شب یلدا عمرمون. با یه لیست بلند بالا به سمت سوپرمارکت رفتیم. اون روز خوشی هایی رو می دیدم که قبلا به نظرم کوچیک میومد. پدری که با ذوق و شوق همراهیم می کرد. پدرم می دونست که به تموم شدن دنیا فکر می کنم و شاید برای همین بود که نگاه هاش اون قدر عمیق و معنادار بود که تا امروز هم فراموش نکردم. مثل یه بچه با کنجکاوی طعم ژله ها رو انتخاب کردیم و البته یه شمع هم گرفتیم که اگر دنیا رو خاموشی گرفت، حداقل تاریک نباشه و هم دیگه رو ببینیم.

بعد از برگشتن به خونه، این مادرم بود که برای من خوش بختی ها رو دوره می کرد. دخترش بعد از مدت ها با اشتیاقی وصف نشدنی داشت آشپزی می کرد اون هم نه یه غذا، بلکه حسابی داشت هنر نمایی می کرد. خیلی کمکم می کرد و از جون مایه میذاشت و در آخر برادرم که مدام دنبال این بود که بفهمه ما داریم چی کار می کنیم و از دیدن نتیجه کار شگفت زده شده بود. تمام اون روز من، به کارهای خیلی ساده گذشت. درست کردن ژله سه رنگ هندونه، کیک بستنی انار، پیراشکی ساده و اسفناجی اون هم دو شکل کاجی و معمولی، رزت پنیری و چیدن همه این ها در کنار یه دیوان حافظ و انار و هندونه. یادمه اون شب حس کردم خیلی خوش بختم. به خاطر داشتن نعمت های بزرگی که قبلا شاید دقت نمی کردم.

اما شاید این تمام داستان نبود. تو روایت داستان من یه شخصیت کمه. کسی که می تونست آخرین حلقه خوش حالی من باشه. کسی که از تموم لذت هایی که درست کرده بودم سهم داشت و شاید تمام این سهم برای یک لحظه دیدنش بود. کسی بود که به تموم شدن دنیا اعتقاد داشت اما به دوست داشتن ها نه! کسی که اتفاق نیوفتاده رو دید اما ذوق و شوق یه دختر رو نه!

اون یلدا، دنیا برای من تموم نشد بلکه تازه شروع شد. وقتی آدم های واقعی زندگیم رو پیدا کردم و فیک ها مشخص شدن!

من اون روز شهامت دوست داشتن رو پیدا کردم. شهامت دیدن خوش بختی. شهامت باور این که آدم هایی هستن که بهت میگن دوست دارن اما به همه چیز غیر تو فکر می کنن و آدم هایی که هیچ وقت شاید واژه ی دوست دارم رو به زبون نیاوردن اما از ته وجودشون دوست دارن و زندگی رو تو دوست داشتن هاشون می بینن. مراقب دوست داشتن هامون باشیم!

یعنی پاییز امشب بارشو جمع کرد و میشه با عشق سر کرد این زمستون سرد و …
آرزوهات مبارک… شب یلدات مبارک…

نظر بدهید