سمپاد و خاطرات من و حرف‌های نگفته!

خیلی وقت بود می‌خواستم در مورد سمپاد بنویسم به بهونه‌ی این پست و البته بنیاد فارغ‌التحصیلان سمپاد که چند وقتی هست باهاشون در تعامل هستم، تصمیم گرفتم همین الان این خواسته رو عملی کنم!

در ابتدا بگم که این مطالب صرفا تجربیات و نظرات شخصیمه و هیچ تعصبی رو درست بودنشون ندارم اما خوبه از نگاه‌های مختلف به قضیه نگاه کنیم!

زمانی که ما امتحان سمپاد رو می‌دادیم کلاس‌های تیزهوشان مد نبود. حتی تا اون جا که یادمه نمی‌دونستم کی آزمون دادیم. یه روز صبحگاه، به عنوان مبصر هفتگی، در حال نظم دادن به صف بچه‌ها بودم که درسخون کلاسمون به من تبریک گفت و من تا به ته صف برسم از خودم می‌پرسیدم جریان چیه؟!

من فقط دو سال آخر ابتدایی تو اون مدرسه درس می‌خوندم. در مدرسه قبلیم که هیچ سمپادی نداشت و در مدرسه جدیدم تنها یه نفر سمپادی بود که تازه بعد قبول شدنم عکس و عنوان افتخاریش رو تو تابلو مدرسه دیدم. به خاطر همون یه نفر، مدرسه دو سه تا از دانش‌آموزهای اصلیش رو جزو شانس‌های سمپادی شدن می‌دید و احتمالا من هم جزو اون‌ها بودم اما به قدری از اون جو دور بودم که خبر نداشتم!

من یه ماه بعد شروع سال به اون مدرسه اومده بودم. معلم کلاس چهارم من رو به کلاس خودش برد و حین درس دادن سوال می‌پرسید. من چون تازه وارد بودم، برای جواب دست بلند می‌کردم و اون هم به همین دلیل از من می‌خواست جواب بدم و با هر جواب درست من، خوش‌حال می‌شد تا وقتی به سوال آخر رسید. تو کتاب نوشته بود که یازده امام از نسل حضرت فاطمه هستند و سوال این بود کدوم یکی شامل نمیشه! به نظر من سوال خیلی روشن بود اما بچه‌های دیگه مدام داد می‌زدن چون امام غایب و این جور منطق‌ها! تنها جواب درست من به این سوال خانم دقیقی رو مطمئن کرد که باید من رو تو کلاس خودش نگه داره هر چند اسم من تو لیست معلم دیگه‌ای ثبت شده بود.

از اون روز من تبدیل شدم به کسی که به طور پیش‌فرض می‌دونه و تمام فشارهای تحصیلی از روی من برداشته شد. تو درس ریاضی هم معلم ضعیف‌ترین فرد کلاس شدم. اون جا با مفهوم هوش تازه آشنا شدم چون با هر روشی من به این دوستم یاد می‌دادم متوجه نمی‌شد. واقعا متوجه نمی‌شد!

به هر حال من یک سمپادی شده بودم! وقتی وارد سمپاد شدم، سال اول با یه افت فاجعه باری مواجه شدم. دلیلش هم بدون شک به عنوان دانش‌آموز برتری مربوط می شد که باعث شد تو مدرسه به شدت تنبل بار بیایم. هیچ رقابتی نبود. هیچ فشاری برای درس خوندن نبود و حتی درس‌های حفظی که معمولا حوصله خوندنشون رو هم نداشتیم خیالمون قرص بود که بعد امتحان هم اجازه ویرایش برگه امتحانی داریم! تا این حد!!!

همه‌ی این‌ها رو با این جزئیات گفتم که بگم شاید اگه من سمپاد قبول نمی‌شدم و این روند ادامه پیدا می‌کرد معلوم نبود کار به کجا برسه! به نظر من سمپاد بیشتر عدالت آموزشی ایجاد می‌کنه، البته اگه به این اعتقاد داشته باشیم که به جای برابری آموزشی باید عدالت آموزشی داشته باشیم!

من تو سال اول نمرات پایین و حتی احتمال مردود شدن رو داشتم تجربه می‌کردم و تازه به خودم اومدم که باید تلاش کنم، باید درس بخونم و همین عامل حرکت من شد و دوباره به مسیر درست برگشتم. البته از همون موقع حوصله کلاس نداشتم و خودخوان خودم رو رسوندم و حتی بعدتر از بقیه هم جلوتر رفتم. حالا بر خلاف این جمله:

یک مشکل کلاس «تیزهوشان» اینه که هر کدوم از این بچه ها می تونستن در مدرسه خودشون بسیار موفق و خفن حساب بشن ولی اینجا نصفشون معمولی هستن و مثلا ده درصدشون «تنبل».

همون حس رقابتی که تو مدارس دیگه از امثال من گرفته میشه اصلا به نفعمون نبود و باعث می‌شد هیچ‌وقت برای بهتر بودن تلاشی نکنیم. همون معضلی که دوباره تو دانشگاه تکرار شد. کلاس‌های حوصله سربر و خارج شدن از رقابتی که منجر به پیشرفت بشه!

برای این که متن بیش‌تر از این طولانی نشه بقیه چیزها رو موردی میگم.

    • نخبه‌پروری رو تا حدی انجام دادن اما اتفاق بدی که افتاد اکثر اون افراد از ایران رفتند ولی نکته جالبش این‌جاست که به نظر میاد کسانی که موندن تو سطح بالاتری نسبت به عموم جامعه از استعدادهاشون استفاده می‌کنن. حداقل تو اطرافیان من، هر کس که فعال و موفق ظاهر شده، اکثرا از بچه‌های سمپاد بوده.
    • در مورد بودجه‌اش چون اطلاعاتی ندارم چیزی نمیگم اما همیشه تو سمپاد این صحبت بود که از وقتی سازمان زیرمجموعه آموزش و پرورش بشه نابود میشه و حس می‌کنم تا حدی هم همین اتفاق افتاد!
    • در مورد کلاس‌های آمادگی تیزهوشان، همون طور که گفتم قبلا وجود نداشت. اما همون طور که کنکور رو با کلاس‌های تست‌زنی خراب کردیم این آزمون هم خراب شد. از اون جایی که سوالاتش رو به یاد نمیارم به نظر می‌رسه اون سمت هم به شدت مشکل داره.
    • اما در مورد وضعیت مالی، من هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که یک بار وقتی پدرم برای کاری به مدرسه اومده بود چیزی گفت که من از تعجب شاخ درآوردم. می‌گفت پدر یکی اومده بود و می‌گفت توان مالی پرداخت شهریه بچه‌اش رو نداره. حتی از خورد و خوراک خانواده‌اش زده که بتونه این بچه رو تو سمپاد نگه داره اما دیگه از توانش داره خارج میشه، اما خب از اون سمت هم یکی از همکلاسی‌هامون بود که با ماکسیما رفت و امد می‌کرد. یکی از موضوعات جالب هم همین بود که هر دوی این بچه‌ها سر یه کلاس می‌نشستن!
    • زمانی که ما تو سمپاد بودیم، معلم‌هاش همه این قدر پیر بودن که ما نگران نسل بعدمون بودیم، تنها برای درس‌هایی مثل انشا و کارهای این شکلی و المپیادها از فارغ‌التحصیل‌ها استفاده می‌شد که ظاهرا بعد ما این روند هم عوض شده!
    • اما این واقعیت که بچه‌های سمپاد از نظر هوش اجتماعی شاید پایین‌تر از میانگین جامعه باشند درسته اما صادقانه بگم یه مقدار هم چون همچین تصوری هست طرف مقابل هم شدت این رفتار رو بیشتر می‌کنه. مثلا طرف خیلی رابطه‌اش باهات خوبه از وقتی که می‌فهمه سمپادی هستی هر رفتاری رو به حساب خودکامگی و خودبرترپنداریت میزاره و این کمی انزوای سمپادی‌ها رو تشدید می‌کنه!
    • یه خاطره با مزه هم ماه پیش اتفاق افتاد، وقتی با رییس شورای شهر جلسه داشتیم و به عنوان سمپادی معرفیم کردن، برام عجیب بود که تو همچین جلسه‌ای به سمپاد اشاره بشه!

به هر حال سمپاد ما رو متفاوت به جامعه تحویل داد، حالا خوب یا بدش باید بررسی بشه. اما در کل حس می‌کنم یه قسمت از شخصیتم رو شکل داده یا حداقل رزومه‌ام رو! و در نهایت یه سری توییت از گذشته که در مورد سمپاد گفته بودم رو این‌جا برای کامل شدن تکرار می‌کنم:

  • من همیشه به این که تو درس خوندم افتخار می کنم نه به خاطر اسامی مثل باهوش و نخبه و … بلکه به خاطر فعالیت هایی که در کنار درس داشتیم.
    ما یک یا دو زنگ در هفته داشتیم که بچه ها دنبال علاقه‌شون می رفتن که تو پیدا کردن هدف خیلی کمک کرد و همین طور کارگاه علوم و نمایشگاه‌مون.
    خیلی از راه حل ها و تکنیک هایی که اون زمان ما کار کردیم الان هم به درد بخورن و خیلی از مهارت های الانم رو تو سمپاد به دست آوردم.
  • یه حرفی هست که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده، تصمیم گرفتم با یه مثال بگم. ما تو فرزانگان، کارگاه علومی داشتیم که مسلما برگزاریش خرج داشت!
    ما برای تامین مبلغ، نه از مدرسه بودجه می گرفتیم نه این که به بچه ها می گفتیم نفری اینقدر تومن (هرچند کم) بیان جمع کنن!!!
    بلکه به جاش ایده می زدیم درآمدزایی می کردیم، مثلا می رفتیم کیلویی شیرینی می گرفتیم بعد تو تایم تفریح دونه ای می فروختیم و سود می کردیم.
    ما با اون سن کم یاد گرفتیم هنر و استعداد یعنی این که بتونی با روش خلاقانه و لذت بخش پول جمع کنی و در کنارش حتی ارزش خلق کنی!

3 نظر برای “سمپاد و خاطرات من و حرف‌های نگفته!

  1. بسیار خوب بود…
    مخصوصاً اشاره به افت تحصیلی تو سال‌های اول و اشاره به دانش‌آموزانی که خانواده‌شون فقیر بودند..
    چیزهایی بودند که احساس می‌کنم از زبون من گفته شدن!
    دروغ بزرگیه که بگم سمپادی بودنم رو افتخار نمی‌دونم. به هر حال سعی می‌کنم افتخار ندونم… فکر به چیزی که تو گذشته بودم، شاید باعث بشه که از آینده غافل بشم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *