دوباره نوشتن… دوباره زندگی!

مدت‌ها بود نمی‌نوشتم! یعنی حس می‌کردم نباید بنویسم! انگیزه و شجاعت دست به قلم شدن (یا دست به کیبورد شدن) رو از دست داده بودم! اگر اجبار شرایط کاری نبود شاید حتی این جا رو به کل حذف می‌کردم! اما چی شد که یهو به این تصمیم رسیدم؟ می‌خوام تو چند سطر آینده تا رسیدن به این تصمیم و البته گذر از این تصمیم و دوباره نوشتن صادقانه صحبت کنم…

ماجرا از اون جایی شروع شد که من در جریان توجه به فیدبک‌ها دلیل اصلی نوشتنم رو فراموش کردم. در کنار فیدبک‌های خوبی که از دوستان می‌گرفتم و همین‌جا باید ازشون تشکر کنم، صحبت از این بود که تو نوشته‌های این‌جا خیلی منم، منم وجود داره. حرف درستی بود اما انتقاد درستی نبود! من برای مجله یا یه پایگاه تحلیلی نمی‌نوشتم! من برای دل خودم می‌نوشتم و از خودم و نگاهم به زندگی! خب این کاملا منطقیه که وقتی تمام سوژه‌ها یه جوری به من مربوط میشه، در تمام نوشته‌ها ردپایی از حضور خودم رو احساس کنید که اگه غیر این باشه حس می‌کنم مطلبم رو جای اشتباهی منتشر کردم!

دقیقا مثل این می‌مونه که شما به یه وبلاگ آشپزی مراجعه کنید و انتقاد کنید که چرا مدام در مورد آشپزی مطلب منتشر می‌کنند! همون‌قدر که حرف درستیه اما انتقاد درستی نیست! بیشتر مطالب که این‌جا می نویسم نه برای این‌که ادعا کنم چیزی بلدم، بلکه حتی برای این‌که چیزی یاد بگیرم! واسه همینه که همیشه دوست داشتم نوشته‌هام رو با این جمله تموم کنم: “لطفا اگر نظری، پیشنهادی یا انتقادی دارید تو کامنت برای من بنویسید!”

نوشتن از دغدغه‌ها و چیزهایی که بهشون فکر می‌کنم به من این فرصت رو میده که با نظرات به ویژه مخالف، بتونم بهتر چکش‌کاریشون کنم و با دیدگاه‌های مختلف آشنا بشم و جهان‌شمول‌تر به مسئله نگاه کنم! البته منکر این نمیشم که این نوشته‌ها بهترین سند برای رشد شخصی خودم محسوب میشه که بعد از مدتی وقتی برمی‌گردم و نوشته‌های قدیمی خودم رو می‌خونم و به مسیر تحول فکریم نگاه می‌کنم، تصمیمات بهتری برای آینده می‌تونم بگیرم!

و اما دلیل اصلی نوشتن رو می‌خوام با دو تا داستان کوتاه از دو زمان مختلف روایت کنم!

خاطره اول

اولین خاطره به حدود دو سال پیش برمی‌گرده! اولین چالش جدی و عملیاتی رو تو یکی از استارتاپ‌هامون تجربه کردیم و من به شدت ناامید و ناراحت بودم. لحظاتی بود که حس می‌کردم من آدم درستی واسه کاری که شروع کردم نیستم و حتی تو درجه‌های حادترش پا رو از این هم فراتر میزاشتم! از جمله زمان‌هایی بود که آدم یه تیشه برمی‌داره و بنای تمام باورهاش رو تخریب می‌کنه و پایین میاره. بعد اگه بتونه دوباره باورهاش رو بسازه، محکم‌تر از قبله و اگه نتونه فاتحه‌اش خونده است!

خیلی خوش‌شانس بودم که تو این لحظات سخت تنها نبودم و تو جمع کسانی حضور داشتم که الگوهای موفقیت خیلی از آدم‌های دیگه بودند! تو این بین دو تا مکالمه شخصی فوق‌العاده داشتم که برعکس تصور، محوریت هیچ کدوم این مکالمه‌ها در مورد من و مشکل من نبود! در مورد خود اون شخص و تجربیاتش بود! به کسی با روحیات من، اگر تا آخر دنیا هم پند و نصیحت و دلداری می‌دادن، شاید نمی‌تونستم به زندگی برگردم که اون دو مکالمه بی‌ربط من رو برگردوند!

قضیه چی بود؟! من متوجه شدم مشکلی که من باهاش دست و پنجه نرم می‌کنم تنها مشکل من نیست. آدم‌هایی که به ظاهر از بیرون می‌بینیم خیلی موفق هستن و تصور می‌کنیم همه چیز رو می‌دونن و درست عمل می‌کنن هم، دغدغه و نگرانی‌هایی از جنس ما دارند. این کمک می‌کنه به جای این که خودت رو مدام متهم بدونی و سرزنش کنی، توجه‌ات رو به راه‌حل معطوف کنی و دنبال حل مشکل باشی! می‌فهمی حتی کسانی که به نظرت بی‌نقص میومدن هم وقتایی بوده به خودشون شک کنن اما دوباره خودشون رو جمع و جور کردن و محکم‌تر از قبل جلو رفتن!

همون جا از هر دوشون خواستم که راجع به این روی تاریک قضیه هم بنویسن، حرف بزنن! اجازه بدن بقیه هم بدونن زندگی اون ظاهر عوام‌فریبی که از هم‌دیگه می‌بینیم نیست و هر کسی تو هر سطحی باشه باز هم مشکلاتی از جنس ما داره و ما بدبخترین آدم روی زمین نیستیم! دلیل ننوشتنشون رو تو نگاه جامعه‌ای دیدم که حرف زدن از شکست‌ها رو خراب شدن پرسونال برندینگ می‌بینن و با دونستن یه اشتباه از اسطوره‌ها و الگوهاشون، اون‌ها رو منفور و ناکارآمد می‌دونن!

خاطره دوم

ماجرا دوم هم مربوط به همین روزهاست! تقریبا تمام افرادی که کوچکترین محبتی نسبت به من احساس می‌کنن، تا حالا حداقل یک بار در مورد تمرکز کردن، من رو مورد پند و نصیحت قرار دادند! دروغ چرا؟! خودم هم این اواخر از این همه پراکندگی ذهنیم بریده بودم! آخرین صحبتم با مشاور شرکت به جای صحبت رو پروژه، به سرزنش کردن من برای عدم تمرکز تبدیل شده بود! تو همایش یکی همین سوال رو پرسید و امیر مهرانی یه پادکست از سایت خودش رو معرفی کرد. دیشب بعد از گوش کردن به این پادکست، تا ۵ صبح تمام مدت به این فکر می‌کردم اگر یکی با شجاعت از این تجربه شخصیش صحبت نمی‌کرد من تا ابد فکر می کردم، این یه مشکل جدی از طرف منه که به جای کنار اومدن و استفاده از این ویژگی، در حال جنگ و مبارزه‌ای بی‌انتها با خودم بودم!

نقطه اشتراک این دو ماجرا، در یک چیز بود! دونستن تجربیات شخصی دیگران هرچند به نظر میاد زندگی خودشونه اما بهترین کمک و راهنمایی واسه حل مشکلاتی بود که من باهاشون درگیر بودم! شاید اگر اون‌ها جرئت نوشتن و گفتن این تجربیات رو نداشتن من تا همیشه به شکل اشتباهی با خودم تو جنگ بودم! نوشتن بهترین راه واسه نشون دادن دنیای بزرگ ذهن ماست! برعکس تصور، خیلی شبیه هم هستیم و خیلی می‌تونیم به هم کمک کنیم!

هنوز یک آدم موفق نیستم! هنوز خیلی راه تا رسیدن به قله باقی مونده! پس نوشتن از تجربیات شخصی، دلیل بر هیچ ادعایی نیست! تنها ادای دین نسبت به حس خوبیه که من از تجربیات دیگران به دست آوردم! پس از امروز هر بار که حس کنم باید بنویسم، بی‌توجه به کسانی که همیشه برای نقد ناجوانمردانه صف کشیدن، خواهم نوشت!

دوباره نوشتن… دوباره زندگی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *