از دیروز تا امروز…

برای رسیدن به موقعیت کنونی امروز، باید از یه گذشته دور شروع کنم. خیلی عقب نمیرم چون مسلما نمی تونم این داستان رو از زمان تولدم دنبال کنم و بیام جلو. پس نقطه ای که برای شروع این داستان انتخاب کردم، اولین روزی بود که من کامپیوتر داشتم.

حدودا ۹ سالم بود که پدرم برای من کامپیوتر خریده بود. اون روز پسر دوست خانوادگیمون، شروع کرد به کار کردن با کامپیوتر و ادای هکرها رو در می آورد. من که حتی تو پینت هم یه کار ساده رو نمی تونستم انجام بدم، خیلی هیجان زده شدم و گفتم اوف… این عجب چیز جالبیه. بعد از کلی ور رفتن با قسمت های مختلف و احتمالا تجربه های جالب خراب کاری، تو سال اول راهنمایی، با کیو بیسیک آشنا شدم. وقتی قدرت کامپیوتر رو در اختیار خودم گرفتم، اون موقع بود که دیگه شیفته دنیای تکنولوژی شدم و مطمئن شدم می خوام تو این زمینه ادامه بدم. هر چند همه می گفتن این علاقه زودگذره.

از اون به بعد تو هر چیزی که به علاقه وافرم مربوط می شد یه سرکی کشیدم، از فتوشاپ و فرانت پیج تا مدارهای منطقی و آشنایی با سخت افزار. اون روزا، اهداف و آرمان های جالبی داشتم. برنامه ام این بود نرم افزار بخونم اما می دونستم برای رسیدن به چیزهایی که می خوام باید مهارت های دیگه ای هم بلد باشم مثل مدیریت و حسابداری و … تا این که دانشگاه های ایران رشته ای رو اضافه کردن به اسم آی تی یا همون فناوری اطلاعات. این قدر دروس و سرفصل های این رشته به چیزی که من می خواستم نزدیک بود که احساس می کردم این رشته فقط واسه من ساخته شده بود. وقتی آرزوهام رو تو همون سنین ۱۶ سالگی می نوشتم، یادمه دلم می خواست یه مرکز کامپیوتری چند طبقه داشته باشم و همیشه واسه تصور روزای خوب، خودم رو می دیدم که رو پله برقی این مجتمع بزرگ بالا و پایین میرم و از این که همه چیز سرجاشه، لذت می برم.

وقتی خبر قبول شدنم رو تو رشته آی تی شنیدم، حتی یه لحظه هم بین نرم افزار سراسری و آی تی آزاد شک نکردم و با یه دنیا شور و اشتیاق وارد دانشگاه شدم. سال اول که دیدم در مقابل بقیه دوستام، خدای برنامه نویسی هستم و شدم کمک دست استاد، فهمیدم تا این جای کار رو درست اومدم. بعد از اون، اتفاقات زیادی افتاد و آشنایی من با آدم های مختلف، جهت زندگی من رو مشخص تر کرد.

تا این که بنا به یه تصمیم خانوادگی به تبریز اسباب کشی کردیم. روز تولدم با گودبای پارتی یکی شد و یادمه که اون روز کلی ناراحت بودم و حتی گریه کردم. حس بدی داشتم و فکر می کردم تمام اون آرزوها نقش بر آب شده. اما از اون جایی که همیشه باور داشتم خدا حواسش بهم هست، به خاطر تموم شدن بلیت کسب و کار استارتاپ ویکند دانشگاه خودمون، تو استارتاپ ویکند تبریز شرکت کردم.البته یادم رفت بگم بعد از کارشناسی، وارد رشته تجارت الکترونیک دانشگاه امیرکبیر شدم و رویداد مورد نظر اون جا برگزار می شد.

آشنایی من با بچه های تبریز و جو خوب بچه ها، دوباره امید رو تو من زنده کرد و حالا دوباره تو راه آرزوهای بزرگ قدم بر می دارم هر چند اول راهم اما همین که تو مسیر دارم حرکت می کنم رضایت بخش و دلچسبه…

۲ نظر

  • خیلی جالب بود برام. همیشه از اینکه ببینم یک خانم انقدر به دنیای کامپیوتر علاقه داره خوشحال میشم.
    قلمتون بسیار زیبا و متنتون جذاب بود.
    همیشه موفق باشید. نوشتن وبلاگ رو حتما ادامه بدید.

    پاسخ

نظر بدهید